سرد است! آن قدر سرد که ذهنم یخ زده و به دنبال دلیلی برای این همه سردی میگردم. وجودم یخ زده. میترسم به تلنگری بشکنم و فرو بریزم. احساس میکنم شفاف شدهام، نور از من رد میشود. یک قطره سرب توی چشمم درست میشود، سنگین است؛ مژههایم را میکشد پایین. پلک پایینم دارد جر میخورد، این گلوله سربی زیادی سنگین است.
سرد است! خیلی سرد؛ نگاهی به شومینه میاندازم. دستهای ذهنم روشنش میکند. گلوله سربی چند تا از مژههایم را میکند، روی گونهام میخراشد و میرود پایین. نگاهش میکنم. یه گلوله فلزی که با رد خون قرمز شده. سطحش را نگاه میکنم. خشن است. کم کم به زمین نزدیک میشود.
هر چه دورتر میشود، بزرگتر به چشمم میآید. به زمان خیره میشوم: پیر، خشن، بیرحم، سنگین. گلوله سربی کمکم به زمین نزدیک میشود.
کم
کم
کم
کم
کم
گلوله سربی با زمین برخورد میکند. صدای انفجارش شیشههای پنجره را خرد میکند. خرده شیشهها روی سرم میبارند.
هزاران چشم من، درخشنده و نورانی به سمت چشم من میآیند. توی مردمکهای شیشهها خردههای سرب را میبینم، یک لشکر زره پوش!
سرب هزار قسمت شده، موجی از خردههای سرب از پایین پرواز میکنند به سمت صورت من و ترکشهاش نیزههای ریزی میشوند که با کینه روی صورتم مینشینند.
تیرباران میشوم!
سربها، شیشهها، سربهای توی شیشهها، چشمها، چشمهای توی شیشهها.
خون خون خون
خون خون
خون
خون جاریست. آتش. شعله آتش اینجا را تبدیل به جهنم کرده. ذوب میشوم. جاری میشوم کف اتاق.
خون، شیشه، سرب، آتش.
خون توی شیشهها دو برابر میشود و تو به من نگاه میکنی. به این خونابه سرب و شیشه که کف پایت را خیس میکند، نگاه میکنی.
من مذاب زیر پای تو، تو را نمیسوزاند. تو فقط من را میبینی: یک دختر که سردش است، شومینه را روشن میکند. قطره اشکی را که از چشمم میریزد حتی نمیبینی. تو فقط دختری میبینی که سردش است و حالا کنار شومینه خوابیده است. نگاه دو بعدی تو با نگاه چهار بعدی من هماهنگ نیست؛ هرگز.
و هر اتفاقی با اغراق توی زندگی من روی میدهد، تا زمانی که تو به اندازه کافی دوستم نداری.
13/5/88
منبع : والس ادبي



COMMENTS