| حكايت هايي از جوامع الحكايات و لوامع الروايات |
| نوشته شده توسط گروه ادبيات |
|
نويسنده: زينب يزداني ------------------------------------------------------------------------------------------ مروري بر كتاب یک نمونه از حکایت های این کتاب را بیان می کنیم که این خود بهترین معرف است
آورده اند كه وقتي اسكندر رومي در شكارگاهي مي رفت، مردي را ديد كه موي سر ماليده و ناخنان دراز و هياتي عظيم و يك تاي نان در دست گرفته و مي خورد، به نوعي كه اسكندر از آن تعجب نمود. به نزديك او راند و گفت:«اي شخص، چه نامي؟» گفت:«اسكندر» اسكندر گفت:«من هرگز بدين رضا ندهم كه كسي همنام من باشد و افعال و احوال وي نامحدود باشد.» او را گفت:«لطفي بكن، يا نام خود را بگردان يا افعال و احوال را بگردان».
|
COMMENTS
--------------- ---------
جواب سايت :
اين كتاب فقط معرفي شده و فايل آن براي ايميل موجود نيست
عذر خواهيم