| برخورد نارسيسيستي با اگزيستانسياليسم |
|
|
| نوشته شده توسط رسول عبدالمحمدي |
| دوشنبه ، 25 آبان 1388 ، 15:43 |
نقدی بر رمان "تو خودت را دوست نداری" نوشتهی "ناتالی ساروت" برگردان "مهشيد نونهالی"
1- ايجاد پرسش 1-1- نخستين پرسش ها يا شايد بهتر باشد بگويم موضوع هايي كه با آغاز به خواندن رمان "تو خودت را دوست نداري" به ذهنم خطور كرد اين ها بود: آيا تفكري اگزيستانسياليستي در اين رمان نهفته است؟ آيا "دوست داشتن" پديده اي است كه با سازوكاري اگزيستانسياليستي وجود يكپارچه را دچار تميز و تمايز مي سازد و مرزبندي مي كند؟ آيا در نهايت نويسنده موفق شده است جهانواره اي را با بنيان هاي فكري مورد نظرش در اين رمان شكل بدهد؟ اين نوشتار را مي توان تلاشي دانست در راستاي پاسخگويي به پرسش هاي فوق كه در واقع نقدي است مختصر كه ترجمه را موضوع خود نمي داند و با ذكر اين نكته كه تلاش "مهشيد نونهالي"منجر به ارائه ي متني روان شده است بررسي دقيق تر درباره ي ترجمه را به ديگران مي سپارد. روش این نقد از این ساختار پیروی می کند: 1- ایجاد پرسش 2- ایجاد مبانی (مبانی و آرا و اندیشه هایی که در پاسخ به پرسش می توانند راهگشا باشند) 3- برخورد مبانی با موضوع (بررسی موضوع با توجه به مبانی) 4- ایجاد پاسخ مرحله ی اول که ایجاد پرسش است در همان ابتدای کار و در چارچوب موضوع این نوشتار خود را مشخص کرد: پاسخ پرسش های "آيا تفكري اگزيستانسياليستي در اين رمان نهفته است؟ آيا "دوست داشتن" پديده اي است كه با سازوكاري اگزيستانسياليستي وجود يكپارچه را دچار تميز و تمايز مي سازد و مرزبندي مي كند؟ آيا در نهايت نويسنده موفق شده است جهانواره اي را با بنيان هاي فكري مورد نظرش در اين رمان شكل بدهد؟" حال وارد مرحله ی دوم که ایجاد مبانی است می شویم:
2- ايجاد مباني 2-1- اگزيستانسياليسم در مقام فلسفي خويش، از زمان سقراط و گفته ي معروف او "خود را بشناس" آغاز مي شود. تفكري كه وجود را مقدم بر ماهيت مي شمارد. اما در قرن بيستم در آثار كساني چون سارتر، كامو و سيمون دوبووار تركيبي از فلسفه و ادبيات را شاهد بوديم. نقطه ي اشتراك نويسندگان اگزيستانسياليستي يكي همين نكته بود كه در واقع آثار آنها تركيبي از آراي فلسفي و ادبيات است. ديگر اينكه همه ي آن ها داراي رگه هايي از پوچي، دورن گرايي، اضطراب ها و تشويش هاي انسان امروزي با نگاهي جزء نگر بودند. انساني وانهاده كه زندگي در جهان را با دلهره ها و نوميدي هايش با مسؤوليت خويش پذيرفته. 2-2- آنچه در تفكر اگزيستانسياليستي اهميت دارد وجود است. وجودي يكپارچه و زمخت كه خود را به شكل تهوع آوري به رخ مي كشد و اين هنر انسان است كه اين وجود را از يكنواختي به در مي آورد و دچار تميز مي سازد. اشياء را نامگذاري مي كند و وجود را مرزبندي. 2-3- اثر ادبی کامل اثری است که عینی شده باشد يا وجود پیدا کرده باشد یا تبدیل به جهانواره شده باشد يا دنیایی منحصر بفرد را شکل داد باشد. چه چیزی یک اثر ادبی متکامل را ایجاد می کند؟ به گمانم در کلیه ی آثار ادبی برتر، یک نکته گریز ناپذیر است و آن این است که کلیه ی این آثار "عینی" شده اند. یا به عبارتی تبدیل به یک "جهانواره" شده اند؛ یعنی وجود پیدا کرده اند. چه اثری ادبی واقعی باشد و چه انتزاعی، چه عینی باشد و چه ذهنی، باید وجود پیدا کند. زمانی می توانیم بگوییم یک اثر ادبی کامل ایجاد شده است که توانسته باشیم در آن یک جهانواره یا یک عینیت را شاهد باشیم؛ و این یعنی آن اثر وجود پیدا کرده است. این جهانواره چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟ شاید اگر بخواهیم با نگاهی به آرای ویتگنشتاین و فرمولی که او از ارتباط جهان با گزاره ها و معنا شکل می دهد پاسخی برای این پرسش بیابیم، بهترین راه برای تشخیص اینکه آیا یک اثر ادبی عینی شده یا تبدیل به یک جهانواره شده است این است که: نخست: از صورت منطقی تبعیت کند دوم: نام های آن نشانگری داشته باشند بهترین راه تشخیص تبعیت از صورت منطقی می تواند استفاده از آن قسمت از صورت منطقی که بالفعل شده است –یعنی جهان عینی- به عنوان الگو باشد. اما نشانگری داشتن نام ها که به نظرم از اهمیت بیشتری نیز برخوردار است بحثی تاویلی را می طلبد که آیا اثر ادبی توانسته است با برابرایستا (object)های جهان بالقوه ارتباط برقرار کند یا نه. در صورت دور شدن بیش از حد از منطق جهان بالفعل همین نشانگری نام ها است که راهگشای بررسی علت موفقیت یا عدم موفقیت یک اثر ادبی خواهد بود.
2-4- آنچه مابقی مبانی مورد نظر ما در نقد این مجوعه داستان را شکل می دهد، فنون و ابزارهای داستان نویسی است که اشاره به آنها در اینجا توضیح واضحات و تکرار مکررات است.
3- برخورد مباني با موضوع 3-1- رمان با جمله ي "شما خودتان را دوست نداريد" آغاز مي شود و سراسر آن مكالمه اي است كه شخصيت هاي آن واضح نيستند. مكالمات و گفت و گوهايي كه مابين شخصيت هاي رمان شكل مي گيرد بيشتر از آن كه داراي ساختاري روايي باشد يا طرحي داستاني را پيش ببرد به اظهار نظرهايي متفكرانه درباره ي زندگي، انسان و احساس ها و دغدغه هايش تبديل مي شود. در اينجا يكي از ويژگي هاي تكنيكي اين رمان خود را نشان مي دهد. شخصيت هايي كه به صورت عيني و واقعي شكل نمي گيرند بلكه شخصيت هايي ذهني هستند؛ يا شايد بتوان گفت ناتالي ساروت در اين رمان توانسته تصويري از ذهن و فكر انسان را در قالب شخصيت ها ارائه دهد. اين شخصيت ها شخصيت هايي فكري هستند. شايد بتوان گفت آنها بخش هاي مختلف فكر آدمي مي باشند. نويسنده با اشاره ي مستقيم به واژه ي "وانهادگي" در صفحه ي 125 كتاب به وضوح نشان مي دهد كه مي خواهد مفاهيمي فلسفي را نيز بيان كند. همين ويژگي ها كافي است تا به اين نتيجه برسيم كه با اثري اگزيستانسياليستي روياروييم. ولي اين اگزيستانسياليسم با اگزيستانسياليسم كساني چون سارتر و كامو تفاوتي مهم دارد: 3-2- سارتر وقتي از اگزيستانسياليسم مورد نظر خود صحبت مي كند مفاهيمي چون دلهره، وانهادگي و نوميدي را از مفاهيمي اساسي برمي شمارد كه انسان با آن درگير است. مساله ي اگزيستانسياليست مساله ي بشر و دغدغه هايش براي زندگي است. بنابراين دوست داشتن و عشق نيز همواره مساله ي اگزيستانسياليست بوده است. ولي آنچه در اثر ناتالي ساروت خودنمايي مي كند مساله ي علاقه ي انسان به خويشتن است. 3-3- در اين رمان نمي توان اجزاء گوناگوني از هستي را از هم تميز داد و تفكيك نمود. شخصيتي هم شكل نمي گيرد. پس با نگاهي اگزيستانسياليستي روياروييم كه چيزي نمي بيند جز وجودي يكپارچه، وجود محض. اين عدم تمايز خيلي خوب در رمان تصوير شده است: در صفحه ي 60 مي خوانيم: "..."اين نبود آگاهي از خود"، اينكه غير ممكن است بدانيم كه هستيم" رمان جرياني است براي كشف خود، خودي كه از بقيه ي اجزاي هستي تميز داده نمي شود. تلاشي دكارتي براي يافتن نقطه ي آغاز. فقط وجود محض است كه خود را نمايان ساخته است. نه هيچ شيئي وجود يافته و نه هيچ شخصيتي. هيچ اسمي هم وجود ندارد. در صفحه ي 64 رمان از شخصيتي صحبت مي شود كه درون ماست و ما را به گردش دور شهر مي برد. ولي همه ي اين ها انتزاعي است و كاملا مشهود است كه همه ي اينها بخش هايي از يك نفرند، بخش هايي از شخصيت و روان او. و اجزاي گوناگوني مثل شهر و گردش در شهر و شخصيت انسان و ... دچار يك نوع اين هماني مي شوند كه تداعي گر همان عدم تمايز اگزيستانسياليستي است. تا اينكه در صفحه ي 84 بالاخره اولين تميز شكل مي گيرد كه چيزي نيست جز "من". و اولين جرقه هاي اين تميز را در صفحات 88 و 89 با چنين عباراتي شاهديم: "... نه، ببينيد، خود به خود پيش آمده بدون هيچ هشداري و همانجا بي حركت مانده، جا خوش كرده ..." "تصوير بيش از پيش جان مي گيرد، برجسته مي شود، مي خواهد بيرون برود، خود را به تماشا بگذارد ..." در اينجاست كه پس از "من"، واژه ها شكل مي گيرند. و اما كليد نهايي تميز اگزيستانسياليستي و شكل گرفتن وجود آدمي در اين رمان در صفحه ي 138 خود را نشان مي دهد: " - چيزي كه دارد نبوغ است ... نه فقط استعداد، استعداد كافي نيست ... آن زن خودش را به شكلي نبوغ آميز دوست دارد، اصل موضوع همين است ... - قبلا هرگز تصورش را هم نمي كرديم. هيچ يك از كساني كه دور و برش هستند هرگز گمان نبرده اند، هيچ كس جرات نمي كند حتي فكرش را بكند ... - آن عشق تمام عيار به خودش، آن عشق بسيار قوي است كه از وجودش تراوش مي كند و به همه اطرافيانش منتقل مي شود .." اين لحظه، لحظه ي شهود اگزيستانسياليستي است كه وجو را به شكلي كه براي انسان قابل درك است به تصوير مي كشد: " ...- احساس هيجان مي كنيم، دلمان مي خواهد بپريم، فرياد بكشيم، مثل اشراق است، نوعي وقوف ..." لحظه ي تميز اگزيستانسياليستي در اين رمان با عشق به خود همزمان مي شود. عشق به خود كه ويژگي اي نارسيسيستي است از مختصه هاي بارز دنياي پسامدورن است. تلفيق تفكر اگزيستانسياليستي با مختصه هاي دنياي پسامدرن يكي از ويژگي هاي بارز اين رمان مي تواند باشد. شايد تشويش و عدم شكل گيري قصه را نيز بتوان از هداياي دنياي پسامدرن به ذهن هاي اگزيستانسياليست دانست. 3-3- در آثار اگزيستانسياليست ها با واقعيت روياروييم. نه واقعيتي رئاليستي بلكه واقعيتي كه در خدمت ذهنيت قرار گرفته است. اين موضوع با درونگرايي اگزيستانسياليستي هم رابطه دارد. ولي نوع نگاه ناتالي ساروت به واقعيت دراين اثر متفاوت است. در اين اثر اصلا وجود واقعي شكل نمي گيرد. ساروت اصلا به واقعيت نرسيده كه بخواهد آن را در ذهنياتش مستحيل كند. رمان او داراي طرح داستاني نمي باشد. شخصيت هاي واقعي نيز در رمان وجود ندارند. اشاره هايش به عناصر واقعي نيز به گونه اي است كه مي توان گفت آنها تبديل به بخش هاي گوناگون ذهنيت او شده اند: در صفحه 51 مي خوانيم: "... مثلا موقع گردش در ميان نخل ها و درختان خرما، وقتي دور كالسكه، شكم هاي آماس كرده و چشم هاي باباغوري ...". يا در صفحه 57 مي خوانيم: "... گروه نجات، در برابر ياس اين ساكنان قطعه هاي وسيع خوشبختي كه به مناطق مصيبت زده تبديل شده، در تكاپوست ..." . اينها را اصلا نمي توان بخش هايي از واقعيتي دانست كه نويسنده در حال توصيف آن است يا واقعيتي كه ساختار رمان را تشكيل مي دهد؛ بلكه همه ي آنها كاملا انتزاعي اند و در خدمت توصيف ذهنيات اند. اينجا واقعيت كاملا رنگ باخته است و تبديل به عنصري براي توصيف بخش هاي گوناگون ذهنيت نويسنده شده است. پس به روشني مي توان گفت او از واقعيت تقليد نكرده است. پس با استناد به واقعيت نمي توان به اين نتيجه رسيد كه اين رمان صورت منطقي مناسبي دارد. ولي در سراسر رمان روايت مشخصي با موضوع پاسخ به پرسش هاي ذهني شخصيت هاي ذهني وجود دارد. همين موضوع ذهن خواننده را به خود وامي دارد. مسائل و دغدغه هاي فكري اي نيز كه در طول رمان به طور مستمر مطرح مي شوند بخشي از ساختار روايي اين رمان را تشكيل مي دهند. شايد بتوان اين موضوع را دليلي براي شكل گرفتن صورت منطقي در اين رمان دانست. ولي از طرفي با توجه به اينكه رمان داراي قصه نمي باشد، مكالمه هايي كه از زبان شخصيت هاي واقعي و شناخته شده براي مخاطب بيان نمي شوند، براي خواننده خسته كننده مي شوند. ازدحام مكالمات و اظهار نظر هاي ذهني در طول رمان، باعث شده است بسياري از مكالمه ها بي هدف و زائد جلوه كنند.
4- ایجاد پاسخ: 4-1- با توجه به مواردي كه در بند 3-1 عنوان شد مي توان اين رمان را رماني اگزيستانسياليستي دانست. نوع نگاه نويسنده به مقوله ي وجود و اظهارنظرهاي ذهني مستمر در طول رمان مي تواند مؤيد اين موضوع باشد. 4-2- در واقع مي توان گفت اين رمان القاگر تفكري اگزيستانسياليستي است كه برخي از مختصات دنياي پسامدرن مثل نارسيسيست و تشتت فكري در آن برجسته شده است. 4-3- نويسنده به خوبي توانسته وجود را به شكلي كه با تفكر اگزيستانسياليستي خوانايي دارد به تصوير بكشد، عدم تمايز شخصيت ها از هم يكي از دلايل بارز اين ادعاست. آنچه صورت منطقي اين اثر را شكل مي دهد دغدغه هاي فكري و حسي اي است كه در سراسر رمان وجود دارد و همواره خواننده را منتظر نتيجه نگه مي دارد، ولي همين عدم شكل گيري شخصيت و ازدحام مسائل ذهني مطرح شده در رمان و عدم شكل گيري قصه در نهايت باعث مي شود بسياري از مكالمه ها زائد جلوه كنند و صورت منطقي رمان لطمه ببيند. به گونه اي كه شايد بتوان انتزاعي بودن رمان را به دليل عدم توانايي نويسنده در تصوير وجود با صبغه ي اگزيستانسياليستي با استناد به واقعيت دانست. در نهايت رمان تبديل به متني جهت بروز نگاهي شده كه سعي دارد برخي مختصات دنياي پسامدرن را وارد تفكر اگزيستانسياليستي كند.
مرداد 1387
--------------------------- منبع : والس ادبي |
COMMENTS