| کافکا و پروبلمای مکان یهودی |
|
|
| نوشته شده توسط افشین توحیدی |
| شنبه ، 23 آبان 1388 ، 16:33 |
|
کافکا شاید خواستش این بوده که به گونهای نامحسوس مانند معمایی که میخواهد از نگاه پنهان بماند ناپدید شود. حالا معما در همه جا گسترده و روشنی کامل است و به نمایش در آوردن خود. چه باید کرد؟ موریس بلانشو / از کافکا تا کافکا
کافکا استعارهای را سرهمبندی میکند: مسیح خواهد آمد، نه روز واپسین، روز پس از آن خواهد آمد، روزی که دیگر نیازی به او نیست. کافکا پیش از آنکه نویسندهای بزرگ باشد یک یهودی سرگردان است، خیره به اسطوره برج بابل، آنجا که زبان هم چون گفته دیگر سرگردان یهودیتبار، والتر بنیامین، با مطابقت راستین واژه و تصویر، جهان را در یک ترم الهیاتی یکپارچه میکند. جهان پیش از هبوط، جهان رسانای زبانی است که معنا را در سطح/فلاتها میلغزاند و روح زبان را در یکپارچگی به امر پیوندپذیر بدل میکند. به نظر من نمیتوان بر وسوسهای فائق آمد که میخواهد استعاره یهودی سرگردان را بازی گردان متن کافکا قلمداد کند. همچنین نمیتوان قرابت نگاه کافکا و ویتگنشتاین را در "تراکتاتوس" نادیده گرفت، آنجا که میخواهد زبان را در واگشتی منطقواره به برج بابل باز گرداند و در بندی از رساله علمی فلسفی از گزارههای خاموشی گرفتهای میگوید که سکوت و انتظار یهودواره او را میسازند، تو گویی اشارت او به آن منطقه نانشانگر، پاساژ یا دهلیزی میگشاید که به متنهای کافکایی میانجامد. هر چه هست "انتظار بزرگ" میبایست "معنا" را در جهان کافکا به امری آونگوار بدل کند. چیزی شبیه زیستن در جهان و میل برای برگذشتن از آن به سوی دیگر جای نافهمیدنی آن، تمنایی که گرشوم شولم متفکر یهودی با تاسی به قبالا یا عرفان یهودی آن را "اتحاد عرفانی با ربوبیت" نامیده بود. با این ملاحظات با ید گفت کافکا ایماژی از ادراک تکهتکه شدن زبان و انتظار او برای تجمیع پارههای آن است. تلاشی مذبوحانه و اساسا یهودواره برای بازسازی دوباره اسطوره بابل که در نقطه فرجامینش به انگاره "شکست" میانجامد و این شکست انتظاری را میزاید که نوشتههای ناکام از یکپارچگی کافکا را به روز واپسین یا انتظار بزرگ پیوند میدهد. اندوه کافکا هر گونه نهلیسم یا ابزوردیته احتمالی را در انتظاری که به جا میگذارد ممتنع میگرداند. او را پیش از هر صورتبندی یا تفسیری دلبخواهانه "یهودی منتظر" است. گزاره انتظار به شیوهای همیشگی اشاره به تجربه شکست و ناکامی دارد. با این صورتبندی کافکا و هر آنچه مینویسد را "ادبیات شکست" باید نامید، درست برخلاف آنچه موریس بلانشو پنداشته و اصرار برآن دارد که: "کافکا همیشه یکسان نبوده است." متنهای کافکا را در استعلا از هر صورتبندی درزمانی و روندهای کورنولوژیک و در برشی همزمانی از آنها منتهی به پارادایمی میدانم که کمابیش پارادایم شکست نام میگیرد. در این نگرش به کافکا بازگردانی تاکتیکهای متنی و گزارههای ملکولی (چهرها یا نقابهای کافکا) به استراتژی اتمیکال (تصویری که اوست) مهم بوده است. در سیماچههای بسیار کافکا، همواره نقابهایی انتظار و شکست او را پوشاندهاند اما آنچه مهم است شکستن این نقابها و رسیدن به منطقه اصلی نگاه کافکا بوده است. چیزی که آن را میتوان منطقه شکست در جغرافی نگاه کافکا دانست و معتقد بود در هر تکثیر متنی این نگاه مستتر شاکله و شبکه متنی او را کارگزاری و رمز دهی کرده است. کمابیش میتوان با بلانشو همراه بود که ادبیات برای کافکا نه ابزار که گونهای مواجه بوده است برای یهودی سرگردانی چون او که معضلی هستیشناسانه در زبان را رقم میزند. ادبیات نه ارگانونی برای یافتن بدیلهای زیستن در زبان، که یک آشکار ساز هستیشناسانه و قلمرو پدیداری زبان و اندرونه آن است. او باید چنین اندیشیده باشد که هر گونه گرهگشایی از زبان، گرهگشایی از هستی پارهپاره خواهد بود که همواره همچون شبحی بر فراز زندگیاش سایه افکنده بود. اشتیاقش برای سوزاندن نوشتههایش برخاسته از بغرنجهایی است که او را در مواجه شدن با زبان به رهانندگی زبان رهنمون نمیشدهاند. او نه نوشتهها و نه آنچه در تجربه زبانیاش تجسد بخشیده بود را در هر لحظه از زیستن غمبارش در خود میسوزاند بلکه غایت میل او به آتش کشیدن زبان و سپس منتظر نشستن برای رخداد بزرگ بود. او در تمنای تصویری میسوخت که شکافهای درون زبان از رسیدن به آن همواره او را باز داشته بودند. کافکا تمایلش به لمس یا اتحاد با خدای در محاق رفتهای بود که روزگاری در زبان مسکن داشت و اینک به جایی ناشناخته کوچ کرده بود. یهودی سرگردان ما در سفرهای ابراهیم گونهاش از قبلهای به قبله دیگر گسیل میشد و در بزنگاه رسیدن امر باز یافته را دوباره از کف میداد. او در همان معضلهای راه میسپرد که روزی هگل با صورتبندیاش از گنوستیکالیته روح مسیحی، آگاهی دوپاره یا "آگاهی معذب" نامیده بودش و چه بسا کافکا میتوانست تصویری از "جان زیبای" هگلی باشد که نمیتوانست یا نمیخواست از شکاف میان خود و جهانش با انضمامی شدن گزارههایش واجهد و در تجربه شکستی چنین، تنها سیمای حقیقتهای فردیاش را در تاریکخانه روح خود مینگریست و انتظاری را رقم میزد که میبایست روزی او را به کرانههای زبان از دست شده گسیل کند. او که در سنت توراتی رمزگذاریهایی مکرر بر اشیا را فراوان دیده بود، در عملی جنون بار هر دم به شیوهای طاقت فرسا و وسوسهانگیز جهانش را رمزگذاری و رمزگشایی میکرد. دیالکتیک جنونبار او نه همچون ادیسه پیش رونده هگل سیر رخدادها را در زمان گشوده به سوی تعالی قلمداد میکرد و نه همچون دیالکتیک افلاطونی سکونت در زبان را به کشف راهروهای منتهی به ایدهها بدل میکرد، دیالکتیک رمزی او در مواجه با انگاره زمان نه پیش روی میکرد (هگل) و نه سودای واگشت (افلاطون) داشت. او در منطقهای از زمان به دام افتاده بود که هر گونه رهایشی را در خود میمیراند. او در زمان، آبستراکسیونیتهای را میدید که با وارد کردنش در نوشتار جنبه مکانی مییافت. به تعبیری رساتر میتوان گفت کافکای یهودی در زمانی که ترجمانی مکانی یافته بود در استعارهای که جهان نام میگرفت به دام افتاده بود. جنبههای مواجه کافکا با صورتهای زمان و مکان مهمترین ترمهای این نوشتار است. کانت زمان را شهود درونی و مکان را شهودی بیرونی میدانست. هر دو توامان در مرزهای انگارهای که "ذهن" نام میگرفت. در کافکا زمان چنبرهگونی هست که هر گونه حرکت را در خود منتفی میکند. در جایی از زمان میایستی، آنجا نه راه پیش داری و نه پس. این زمان همان پروبلماسی آگوستینی است، همانی که بایستی دریده میشد تا حرکت صورت پذیرد و نپذیرفته بود. برای کافکا تجربه این ایستایی زمانی میبایست در چشم اندازی قرار بگیرد که دیده شود. او این ایستایی زمانمند را در نوشتار که غلبه صورت مکان بر زمان است ترجمانی شگفت میکند. مکان برای کافکا صورت بیرونی شده تجربه زمانی او از مسخ شدن حرکت است. وسواس بیش از حد او در تفسیر هندسی از سکنای کاراکترهای داستانیاش، دغدغههای مکان محورانه او را لو میدهد. در مسخ، محاکمه یا قصر، این موتیف بارها تکرار میشود: "تو در جایی ایستادهای و محکوم به ماندن در آنی، بیهیچ رهایشی". بیحرکتی و عدم جابهجایی در مکانهای کافکا نخستین ویژگی در دسترس داستانهای اوست. مکان یک معضل توراتی است. بحران مکان، بحران قوم برگزیده یهوه است. استعاره یهودی سرگردان را همه میشناسیم. در "مسخ" گرگوار سامسا انسان حشرهنمایی است که در یک اطاق به دام میافتد. این استعاره استحاله توامان اقنومهای زمان و مکان است. او در مکانی بیگانه با خویش است. او مکانش را گم کرده و در سکونتگاهی که از آن او نیست بدل به حشرهای تنومند شده که امکان حرکت را از کف داده است. در داستان بلومفیلد، مکان هولآور جایی است که سه گوی غلطان آرامش را از او میربایند. این میل جابهجا شدن در کافکا نمودهای دهشتزایی یافته است. او خود را از زبان مادری به زبان آلمانی تبعید میکند: "شاید آنجا برهم از این چنبره خوفانگیز!" او مدام جابهجا میشود با این همه مکان گمشدهاش را نمییابد. در تورات میخوانیم: "در زیر آسمان هیچ چیز تازهای نخواهی یافت، پس به یاد آور همه چیزباد است، همه چیز باطل الاباطیل است". کافکای رانده شده از موطن خویش (موطن او کجاست؟ سرزمین موعود؟) به هر کجا که مینگرد معضله مکان را میبیند: "آه! یهودی سرگردان تو در وادی حیرت راه میسپری..." کافکای یهودی مسئلهای یکسان را در متنهایش بررسی کرده است. مسئله اصلی او پروبلمای مکان است. عناصر یهودواره کافکا بیش از آنند که دیده نشوند و این در صورتی است که در هیچ تفسیری از کافکا ردی از این گونه تحلیل را دیده نمیشود. کافکای تبعیدی را در نامههایش به میلنا دوباره در چنبره مکان یکدست و تکرار شونده مییابیم که امکان هر گونه سکونت یا حرکتی را از او میرباید: "قلب من از خواندن وصف مستعمرهای نزدیک مرز تبت در کوهها به ناگهان سنگین شد. این دهکده به طرز نومیدکنندهای متروک و از وین دور است. آنچه را احمقانه مینامم این اندیشه است که به راستی تبت از وین دور است. به راستی دور است؟" باید به او گفت که ای یهودی آن گاه که در مکان یهوه در نیامده باشی هیچ مکانی مکان تو نیست! میتوان به او چنین گفت و او را آوارهای دید که موطن خویش را از دست نهاده است. این همان چیزی است که انگاره بیگانگی کافکایی را همواره کارپردازی کرده است. گرگوار سامسا با اقنومهای مکان و زمان پیرامونش بیگانه است و با انسانها نیز. تو گویی در ویرانههای پس از بابل هر آشنایی پیشینی با چیزها از بین رفته است. او همان گرگوار سامسا است وقتی در شکاف زبانی تکه تکه شده نه میتواند بنویسد (او میخواهد فقط بسوزاند همچون پنولوپه در امر بیهوده بافتن و گشودن) نه به نام پدر باز گردد. در حیات شخصی او پدر کاراکتری بیش از یک رابطه خونی و فیزیولوژیک است. پدر استعارهای است از مبادله معنا در زمانه پیش از ویرانی و سپس با تخریب بابل هر گونه پیوندی با پدر (یهوه/معنا) خود یا دیگری بیمعنا خواهد شد. چرا که زبان همچون تن معصوم ارفه تکهتکه شده است و هر پاره آوازی از آن خود را میخواند. تکهتکه شدن برای کافکا تکثیری معضل آفرین است. برای هر یهودی چنین بوده است. او خواهان وحدتبخشی به قطعات مرکزگریز معنا است و آنگاه که نمیتواند، سر سوزاندن طرحهای خود را دارد. او نمیتواند خود را عامل تکهتکه کردن دوباره زبان تصویر کند. این کنش الحادی بیش از طاقت اوست. از ماکس برود میخواهد قطعات او را بسوزاند. برود نمیفهمد. تا به حال ندیدهام که کسی دلالتی برای سوزاندنهای کافکا بیابد. تمنای کافکا تا به حال فهمیده نشده است و این به طرز جنونآسایی بر جذابیت تصویری که از او پرداختهاند افزوده است. کافکا نهلیستی دمدمی مزاج و نافهمیدنی نیست. او ردی از آنچه میاندیشید را در گوشه گوشه نوشتهها و زندگیاش به جا نهاده است...
--------------------------------------------- منبع : والس ادبي
|
COMMENTS