| غزل 19 |
|
|
| نوشته شده توسط حسين منزوي |
|
غزل 19 حماسهاي است كه ميآيد اين صدا از كيست صداي كيست؟ اگر اين صدا صداي تو نيست حماسهاي است كه ميدانم و نميدانم كه در صداي تو اين دُرِد, ته نشسته چيست غم تو چيست كه گويي پريچهاي غمگين تمام غم خود را در اين ترانه گريست تو از تمام دهانهاي شهر ميخواني صدا يكي است اگر حنجره هزار و يكيست به وقت خواندن تو هر ستاره چشمي بود كه در سماع ترا صوفيانه مينگريست تو خون گرم مني اي صداي جاري دوست من از تو زندهام اي رود پر ترانه مايست به ذره ذره من انعكاس مييابي كه در تسلسل خود تا هميشه خواهي زيست ------------------- زني چنين كه تو گويي زني كه صاعقه وار آنك, رداي شعله به تن دارد فرو نيامده خود پيداست, كه قصد خرمن من دارد هميشه عشق به مشتاقان, پيام وصل نخواهد داد كه گاه پيرهن يوسف كنايهاي زكفن دارد كيام كيام كه نسوزم من, تو كيستي كه نسوزاني بهل كه تا بشود اي دوست هر آنچه قصد شدن دارد دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق ميافرازد دوباره عشق در اين صحرا هواي خيمه زدن دارد زني چنين كه تويي بيشك شكوه و روح دگر بخشد بدان تصوير ديرينه كه دل زمعني زن دارد مگر به صافي گيسويت, هواي خويش بپالايم در اين فضا كه نفس در او هميشه طعم لجن دارد |
COMMENTS