| اينك من و شب تا سحر ماه سر ديوارتان |
|
|
| نوشته شده توسط شيون فومني |
|
ما عاشقيم و درگذر اينك من و شب تا سحر ماه سر ديوارتان از پرسهام سر مىزند خورشيد گندم زارتان روزي كه از خود گم شدم, شيطانترين مردم شدم آن روز اهريمن خريد از شيطنت بازارتان از من نمىماند سحر يك ذره از غم بيشتر چيزي شبيه سايهام همسايه ديوارتان دوديست رؤياي شما ـ حتي نفس هاي شما روشن اجاق ما مباد از آتش سيگارتان ما خود به كار خود رويم همداستان خود شويم در حلقه ما كار نيست با اندك و بسيارتان شاخ گل برف آوريد عرض بهاران مىبريد خون مىخورد دلتنگيام از غنچه منقارتان ما عاشقيم و درگذر نونو در آييم از سفر آيينه شرم آوريم در نوبت ديدارتان -------------------- ابراز....... مىخواهي سكوت كن در نارنجي پيراهن بلند ناز حرفي نيست ــ اما در خاموشي خويش شنيدنيتر مىنمايي ــ نازنين ! ---------------------- صحرا در شهر منم ــ پرنده محزونش آن سوي من است- مرز بىقانونش دل مىرود ــ از پي دلم سرگردان صحرا, سگ ليلي است و من! مجنونش |
COMMENTS