| جفاي فلك |
|
|
| نوشته شده توسط اميري فيروزكوهي |
|
آينه يك سر مو در همه اعضاي من نيست به فرمان من اي واي من عاريتي بيش نبود اي دريغ عقل من و هوش من و راي من چند خورم سنگ حوادث كه نيست مشت گلي بيش سراپاي من در غم فردايم و غافل كه كشت امشبم انديشه فرداي من خاكم و دورم ز سر كوي تو آه كه خاليست ز من جاي من آن به زيان شهره متاعم كه نيست هيچ كسي را سر سوداي من با چو مني دشمني انصاف نيست دشمن من بس دل تنهاي من آينهام راز درون مرا نيك توان ديد ز سيماي من خار زبون را شرري دوزخ است كيفرمن بس غم دنياي من جفاي فلك آزاده را جفاي فلك بيش ميرسد اول بلا به عاقبت انديش ميرسد از هيچ آفريدهندارم شكايتي بر من هرآنچه ميرسد از خويش ميرسد چون لاله يك پياله ز خون من است روزيام كان هم مرا ز داغ دل خويش ميرسد با خار نيز, چون گل بيخار بودهام زان رو به جاي نوش, مرا نيش ميرسد رنج غناست آنچه نصيب توانگر است طبع غني به مردم درويش ميرسد دست از ستم بدار, كز اين خلق نادرست خيري اگر رسد به ستم كيش ميرسد امروز نيز محنت فرداست روزيام آن بندهام كه رزق من از پيش ميرسد چيزي نميرسد به تو بى خون دل امير جان نيز بر لب تو به تشويش ميرس |
COMMENTS