| گيسوي شب |
|
|
| نوشته شده توسط رهي معيري |
|
گيسوي شب شب, اين سر گيسوي ندارد كه تو داري آغوش گل اين بوي ندارد كه تو داري نر گس كه فريبد دل صاحب نظران را اين چشم سخنگوي ندارد كه تو داري نيلوفر سيراب, كه افشانده سر زلف اين خرمن گيسوي ندارد كه تو داري پروانه كه هر دم زگلي بوسه ربايد اين طبع هوس جوي ندارد كه تو داري غير از دل جان سخت رهي, كز تو نيازرد كس طاقت اين خوي ندارد كه تو داري خانه برانداز مستيم و ساز بىخبري, ساز كردهايم غم را به حيله از سر خود باز كردهايم اي گلبن مراد, مكن سركشي, مكن كز آشيان, به بوي تو پرواز كرده ايم پر كنده ايم خانه هستي به موج اشك ما,كار سيل خانه برانداز كردهايم از داغ آتشين لب او همچو ناي و ني دل را به ناله زمزمه پرواز كردهايم چون شبنمي كه بر ورق گل چكد, رهي اشكي, نثار خواجه شيراز كرده ايم |
COMMENTS