| گل باغ آشنايي |
|
|
| نوشته شده توسط فخرالدين عراقي |
|
ز دو ديده خون فشانم, زغمت شب جدايي چه كنم كه هست اينها, گل باغ آشنايي هم شب نهادهام سر, چو سگان برآستانت كه رقيب در نيايد به بهانهي گدايي در گلستان چشمم,ز چه رو هميشه باز است؟ به اميد آن كه شايد, تو به چشم من درآيي سر و برگ گل ندارم, ز چه رو روم به گلشن كه شنيدهام ز گل ها همه بوي بىوفايي به كدام مذهب است اين, به كدام ملت است اين كه كُشند عاشقي را, كه تو عاشقم چرايي؟ به قمارخانه رفتم, همه پاكباز ديدم چو به صومعه رسيدم, همه زاهد ريايي در دير مىزدم من, كه ندا ز در درآمد كه: «درآ, درآ عراقي, كه تو هم از آن مايي |
COMMENTS