| خمار مستي |
|
|
| نوشته شده توسط سعدي |
|
همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي 1 تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي2 چه حكايت از فراقت كه نداشتم, وليكن تو چو روي باز كردي, در ماجرا ببستي3 نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به كه تحيتي4 نويسيّ و هدايتيّ5 فرستي دل دردمند ما را كه اسير توست يارا! به وصال, مرهمي نه چو به انتظار خستي6 برو اي فقيه7 دانا, به خداي بخش ما را تو و زهد و پارسايي, من و عاشقي و مستي دل هوشمند بايد كه به دليري سپارد كه چو قبلهايت باشد به از آن كه خودپرستي8 چو زمام بخت و دولت, نه به دست جهد باشد چه كنند اگر زبوني نكنند و زير دستي9 گله از فــراق يـــــاران و جفــــــاي روزگـــــاران نه طريق توست سعدي!سر خويش گير و رستي10 پانوشت: 1- معناي مصراع: كه هنوز به دنيا نيامده بودم كه عاشق تو شدم! 2- تو هم چنان كه هستي: (در اينجا) تو هم چنان هستي كه هستي 3- معناي بيت: از غم دوري تو چه داستانها گفتم. اما همين كه روي تو را ديدم ماجرا ختم شد(همهي آن حكايتها را به فراموشي سپردم) در اين بيت«كه نداشتم» معناي «چه بسيار داشتم» مي دهد. قياس كنيد با «چه كارها كه نكردم» 4- تحّيت: درود و سلام 5- هدّيت: هديه و ارمغان. 6- خستي: از خستن به معناي آزردن. 7- فقيه: عالم دين. 8- معناي بيت: دل آگاه را به دلبر بايد سپرد و عاشق شد.[دلبر چون قبله است] اگر قبلهاي داشته باشي و تمام توجه تو به آن سو باشد بهتر است كه توجه تو به خودت باشد و خود پرست باشي. 9- معناي بيت: وقتي اختيار بخت و سعادت انسان در گرو كوشش او نباشد چه سرنوشتي جز تيره روزي و بدبختي در انتظار اوست؟ 10- معناي بيت: گله از دوري يار و جفاي روزگاران كار تو نيست اي سعدي! تو راه خود را برو, كه رستگار خواهي شد. |
COMMENTS