| ققنوس |
|
|
| نوشته شده توسط نيمايوشيج |
|
ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ي جهان، آواره مانده از وزش بادهاي سرد، بر شاخ خيزران، بنشسته است فرد. بر گرد او به هر سرشاخي پرندگان، او ناله هاي گمشده تركيب مي كند، از رشته هاي پاره ي صدها صداي دور در ابرهاي مثل خطي تيره روي كوه، ديوار يك بناي خيالي مي سازد. از آن زمان كه زردي خورشيد روي موج كمرنگ مانده است ، به ساحل گرفته اوج بانگ شغال، و مرد دهاتي كرده ست روشن آتش پنهان خانه را. قرمز به چشم، شعله هاي خردي خط مي كشد به زير دو چشم درشت شب وندر نقاط دور، خلقند در عبور. او، آن نواي نادره، پنهان چنان كه هست، از آن مكان كه جاي گزيده ست مي پرد. در بين چيزها كه گره خورده مي شود با روشني و تيرگي اين شب دراز مي گذرد. يك شعله را به پيش مي نگرد. جايي كه نه گياه در آن جاست، نه دمي تركيده آفتاب سمج روي سنگ هاش، نه اين زمين و زندگي اش چيز دلكش است حس مي كند كه آرزوي مرغ ها چو او تيره ست همچو دود؛ اگر چند اميدشان چون خرمني زآتش در چشم مي نمايد و صبح سفيدشان. حس مي كند كه زندگي او چنان مرغان ديگر ار به سر آيد در خواب و خورد، رنجي بود كز آن نتواند نام برد. آن مرغ نغز خوان، در آن مكان ز آتش تجليل يافته، اكنون، به يك جهنم تبديل يافته، بسته ست دم به دم نظر و مي دهد تكان چشمان تيزبين. وز روي تپه، ناگاه، چون به جاي پر و بال مي زند بانگي برآرد از ته دل سوزناك و تلخ كه معنيش نداند هر مرغ رهگذر، آن گه ز رنج هاي درونيش مست، خود را به روي هيبت آتش مي افكند. باد شديد مي دمد و سوخته ست مرغ؟ خاكستر تنش را اندوخته ست مرغ! پس جوجه هايش از دل خاكسترش به در. (بهمن 1316) |
COMMENTS