| خزان |
|
|
| نوشته شده توسط علي موسوي گرمارودي |
|
مگر چه گفت به گوش درخت باد خزان كه روي زرد نمود و تكيد و شد لرزان؟ كدام صاعقه زد بر خيام خرمن دشت كه سوخت رونق ارديبهشت و تابستان؟ نسيم مي بتكاند تن صنوبر و بيد چنان كه مي بتكانند پيكر مستان مگر چنار تب آلوده است از تف مهر كه سرخ مي شودش چهره د رمه آبان؟ نثار زرنگر، از دست برگ بر سر اين طلوع رنگ ببين هر طرف ز پيكر آن به صحن باغ نگر، بركه ي مدور آب ز برگ زيز خزاني، شده ست آتشدان زمين چو سينه ي سهراب زير جوشن برگ فرو نشسته در آن، ناوك صنوبر و غان كدام ديو و دد آيا ملول كرد انار كه بر فروخته چندين چراغ در بستان چنين خموش چه مغموم مي خرامد رود چو اشك من به هنگتم رفتن ياران دل من است مگر صخره بر كناره ي رود سياه و ساكت و سرد اوفتاده بي سامان خيال عاصي و مغشوش و بر گسسته ي من به يال ابرك صد پاره، مي رود نالان خزان جور اگر بسترد ز شاخت برگ شكيب مي كن و ستوار چون درخت بمان! مگر چو برگ فروزي به باغ شعله ي رنگ مگر چو بيد كني گيسوان شاخ، افشان دوباره رحل اقامت فكن به جانب راغ دمي به دشت بپاي و گهي به باغستان ببر به باغ سبويي شراب شعر و از آن تف درون به كنار خزان كمي بنشان ز روي زردي برگ درخت عبرت كن به سرخ و زرد جهان دل مبند و اهل جهان |
COMMENTS