| كهن ديارا ...! |
|
|
| نوشته شده توسط نادر نادر پور |
|
كهن ديارا، ديار يارا، به عزم رفتن، دل از تو كندم، ولي ندانم اگر گريزم، كجا گريزم وگر بمانم كجا بمانم؟ نه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم، درخت خشكي عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد به استخوانم در اين جهنم گل بهشتي چگونه رويد؟ چگونه بويد؟ من اي بهاران، ز ابر نيسان، چه بهره گيرم كه خود خزانم صداي حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فرو كوفت كه تا قيامت در اين مصيبت گلو فشارد غم زمانم كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نيست كه تا پيامي به خط جانان زپاي آنان فروستانم سفينه ي دل نشسته در گل، چراغ ساحل نمي درخشد در اين سياهي سپيده اي نيست كه چشم حسرت در او نشانم الا خدايا! گره گشايا! به چاره جويي مرا مدد كن بود كه بر خود دري گشايم، غم درون را برون كشانم چنان سراپا شب سيه را به چنگ ودندان در آورم پوست كه صبح عريان به خون نشيند برآستانم، برآستانم كهن ديارا، ديار يارا، به عزم رفتن دل از تو كندمشخ ولي جز آن جا وطن گزيدن نمي توانم، نمي توانم .... |
COMMENTS