| دل زنده |
|
|
| نوشته شده توسط محمدعلي صائب تبريزي |
|
در سيه خانه ي افلاك دل روشن نيست اخگري در ته خاكستر اين گلخن نيست دل چو بيناست چه غم ديده اگر نابيناست خانه ي آينه را روشني از روزن نيست گوهر از گرد يتيمي نشود خانه نشين دل اگر زنده بود هيچ غم از مردن نيست ديده ي شوخ تو را آينه در زنگارست ورنه يك سبزه ي بيگانه درين گلشن نيست راستي عقده گشاينده ي اسرار دل است شمع را حوصله ي گريه فرو خوردن نيست نيست در قافله ريگ روان پيش و پسي مرده بيچاره تر از زنده درين مسكن نيست حرص، هر ذره ي ما را به جهاني انداخت مور خود را چو كند جمع كم از خرمن نيست نه همين موج ز آمد شد خود بي خبرست هيچ كس را خبر از آمدن و رفتن نيست سفلگان را نزند چرخ چو نيكان بر سنگ محك سيم و زر از بهر مس و آهن نيست دل نازك به نگاه كجي آزرده شود خار در ديده چو افتاد كم از سوزن نيست |
COMMENTS