|
منتخبی از غزلیات سعدی شیرازی (5) |
|
|
|
نوشته شده توسط گروه ادبيات
|
|
در وصف نیاید در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن اینست که دور از لب و دندان منست آن عارض نتوان گفت که دور قمرست این بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن در سرو رسیدست ولیکن به حقیقت از سرو گذشتست که سیمین بدنست آن هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت گویی همه روحست که در پیرهنست آن خالست بر آن صفحه سیمین بناگوش یا نقطهای از غالیه بر یاسمنست آن فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق در چشم تو پیداست که باب فتنست آن گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم ترسم نرهانم که شکن بر شکنست آن هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد دشوار برآید که محقر ثمنست آن مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد در کوی وفا مرد مخوانش که زنست آن گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی عیبش نتوان گفت که بی خویشتنست آن نزدیک من آنست که هر جرم و خطایی کز صاحب وجه حسن آید حسنست آن سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش هر جامه که عیار بپوشد کفنست آن بگذار تا بگرییم بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران دو چشم مست میگونت دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران چه بویست این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری ندانم باغ فردوسست یا بازار عطاران تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران دست با سرو روان دست با سرو روان چون نرسد در گردن چارهای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن آدمی را که طلب هست و توانایی نیست صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن بند بر پای توقف چه کند گر نکند شرط عشقست بلا دیدن و پای افشردن روی در خاک در دوست بباید مالید چون میسر نشود روی به روی آوردن نیم جانی چه بود تا ندهد دوست به دوست که به صد جان دل جانان نتوان آزردن سهل باشد سخن سخت که خوبان گویند جور شیرین دهنان تلخ نباشد بردن هیچ شک مینکنم کهوی مشکین تتار شرم دارد ز تو مشکین خط آهوگردن روزی اندر سر کار تو کنم جان عزیز پیش بالای تو باری چو بباید مردن سعدیا دیده نگه داشتن از صورت خوب نه چنانست که دل دادن و جان پروردن آخر نگهی آخر نگهی به سوی ما کن دردی به ارادتی دوا کن بسیار خلاف عهد کردی آخر به غلط یکی وفا کن ما را تو به خاطری همه روز یک روز تو نیز یاد ما کن این قاعده خلاف بگذار وین خوی معاندت رها کن برخیز و در سرای دربند بنشین و قبای بسته وا کن آن را که هلاک میپسندی روزی دو به خدمت آشنا کن چون انس گرفت و مهر پیوست بازش به فراق مبتلا کن سعدی چو حریف ناگزیرست تن درده و چشم در قضا کن شمشیر که میزند سپر باش دشنام که میدهد دعا کن زیبا نبود شکایت از دوست زیبا همه روز گو جفا کن ای روی تو ای روی تو راحت دل من چشم تو چراغ منزل من آبیست محبت تو گویی کمیختهاند با گل من شادم به تو مرحبا و اهلا ای بخت سعید مقبل من با تو همه برگها مهیاست بی تو همه هیچ حاصل من گویی که نشستهای شب و روز هر جا که تویی مقابل من گفتم که مگر نهان بماند آنچ از غم توست بر دل من بعد از تو هزار نوبت افسوس بر دور حیات باطل من هر جا که حکایتی و جمعی هنگامه توست و محفل من گر تیغ زند به دست سیمین تا خون چکد از مفاصل من کس را به قصاص من مگیرید کز من بحلست قاتل من وه که جدا نمیشود وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من ناله زیر و زار من زارترست هر زمان بس که به هجر میدهد عشق تو گوشمال من نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو دست نمای خلق شد قامت چون هلال من پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی میرسد و نمیرسد نوبت اتصال من خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من چرخ شنید نالهام گفت منال سعدیا کاه تو تیره میکند آینه جمال من چه روی و موی و چه روی و موی و بناگوش و خط و خالست این چه قد و قامت و رفتار و اعتدالست این کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد به دیگری نگرد یا به خود محالست این کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدم جواب داد که در غایت کمالست این نماز شام به بام ار کسی نگاه کند دو ابروان تو گوید مگر هلالست این لبت به خون عزیزان که میخوری لعلست تو خود بگوی که خون میخوری حلالست این چنان به یاد تو شادم که فرق مینکنم ز دوستی که فراقست یا وصالست این شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب ولی ز فکر تو خواب آیدم خیالست این درازنای شب از چشم دردمندان پرس عزیز من که شبی یا هزار سالست این قلم به یاد تو در میچکاند از دستم مداد نیست کز او میرود زلالست این کسان به حال پریشان سعدی از غم عشق زنخ زنند و ندانند تا چه حالست این ای چشم تو ای چشم تو دلفریب و جادو در چشم تو خیره چشم آهو در چشم منی و غایب از چشم زان چشم همیکنم به هر سو صد چشمه ز چشم من گشاید چون چشم برافکنم بر آن رو چشمم بستی به زلف دلبند هوشم بردی به چشم جادو هر شب چو چراغ چشم دارم تا چشم من و چراغ من کو این چشم و دهان و گردن و گوش چشمت مرساد و دست و بازو مه گر چه به چشم خلق زیباست تو خوبتری به چشم و ابرو با این همه چشم زنگی شب چشم سیه تو راست هندو سعدی بدو چشم تو که دارد چشمی و هزار دانه لولو سرمست سرمست بتی لطیف ساده در دست گرفته جام باده در مجلس بزم باده نوشان بسته کمر و قبا گشاده افتاده زمین به حضرت او گردونش به خدمت ایستاده خورشید و مهش ز خوبرویی سر بر خط بندگی نهاده خورشید که شاه آسمانست در عرصه حسن او پیاده وه وه که بزرگوار حوریست از روزن جنت اوفتاده لعلش چو عقیق گوهرآگین زلفش چو کمند تاب داده در گلشن بوستان رویش زنگی بچگان ز ماه زاده سعدی نرسد به یار هرگز کو شرمگنست و یار ساده خرم آن روز خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی یا به بستان به در حجره من بازآیی گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد که تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی شمع من روز نیامد که شبم بفروزی جان من وقت نیامد که به تن بازآیی آب تلخست مدامم چو صراحی در حلق تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی کی به دیدار من ای مهرگسل برخیزی کی به گفتار من ای عهدشکن بازآیی مرغ سیر آمدهای از قفس صحبت و من دام زاری بنهم بو که به من بازآیی من خود آن بخت ندارم که به تو پیوندم نه تو آن لطف نداری که به من بازآیی سعدی آن دیو نباشد که به افسون برود هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیی تو از هر در که بازآیی تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی ملامتگوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید مرا در رویت از حیرت فروبستهست گویایی تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی تو خواب آلودهای بر چشم بیداران نبخشایی گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی تو پری زاده تو پری زاده ندانم ز کجا میآیی کادمیزاده نباشد به چنین زیبایی راست خواهی نه حلالست که پنهان دارند مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ نتواند که کند دعوی همبالایی در سراپای وجودت هنری نیست که نیست عیبت آنست که بر بنده نمیبخشایی به خدا بر تو که خون من بیچاره مریز که من آن قدر ندارم که تو دست آلایی بی رخت چشم ندارم که جهانی بینم به دو چشمت که ز چشمم مرو ای بینایی نه مرا حسرت جاست و نه اندیشه مال همه اسباب مهیاست تو در میبایی بر من از دست تو چندان که جفا میآید خوشتر و خوبتر اندر نظرم میآیی دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست چاره بعد از تو ندانیم بجز تنهایی ور به خواری ز در خویش برانی ما را همچنان شکر کنیمت که عزیز مایی من از این در به جفا روی نخواهم پیچید گر ببندی تو به روی من و گر بگشایی چه کند داعی دولت که قبولش نکنند ما حریصیم به خدمت تو نمیفرمایی سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد به چنین زیور معنی که تو میآرایی باد نوروز که بوی گل و سنبل دارد لطف این باد ندارد که تو میپیمایی چه رویست آن چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی گواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی نگارینا به هر تندی که میخواهی جوابم ده اگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی دگر چون ناشکیبایی ببینم صادقش خوانم که من در نفس خویش از تو نمیبینم شکیبایی از این پس عیب شیدایان نخواهم کرد و مسکینان که دانشمند از این صورت برآرد سر به شیدایی چنانم در دلی حاضر که جان در جسم و خون در رگ فراموشم نهای وقتی که دیگر وقت یاد آیی شبی خوش هر که میخواهد که با جانان به روز آرد بسی شب روز گرداند به تاریکی و تنهایی بیار ای لعبت ساقی بگو ای کودک مطرب که صوفی در سماع آمد دوتایی کرد یکتایی سخن پیدا بود سعدی که حدش تا کجا باشد زبان درکش که منظورت ندارد حد زیبایی من ندانستم من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی سر آن ندارد امشب سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مذنان ثوابی نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم که به روی دوست ماند که برافکند نقابی سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی دل من نه مرد آنست که با غمش برآید مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی که دست تشنه میگیرد که دست تشنه میگیرد به آبی خداوندان فضل آخر ثوابی توقع دارم از شیرین زبانت اگر تلخست و گر شیرین جوابی تو خود نایی و گر آیی بر من بدان ماند که گنجی در خرابی به چشمانت که گر زهرم فرستی چنان نوشم که شیرینتر شرابی اگر سروی به بالای تو باشد نباشد بر سر سرو آفتابی پری روی از نظر غایب نگردد اگر صد بار بربندد نقابی بدان تا یک نفس رویت ببینم شب و روز آرزومندم به خوابی امیدم هست اگر عطشان نمیرد که بازآید به جوی رفته آبی هلاک خویشتن میخواهد آن مور که خواهد پنجه کردن با عقابی شبی دانم که در زندان هجران سحرگاهم به گوش آید خطابی که سعدی چون فراق ما کشیدی نخواهی دید در دوزخ عذابی همه عمر برندارم همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی مکن سرگشته آن دل را مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی قلم بر بیدلان گفتی نخواهم راند و هم راندی جفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی سگم خواندی و خشنودم جزاک الله کرم کردی چه لطفست این که فرمودی مگر سبق اللسان بودت چه حرفست این که آوردی مگر سهوالقلم کردی عنایت با من اولیتر که تأدیب جفا دیدم گل افشان بر سر من کن که خارم در قدم کردی غنیمت دان اگر روزی به شادی دررسی ای دل پس از چندین تحملها که زیر بار غم کردی شب غمهای سعدی را مگر هنگام روز آمد که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی نگارا وقت آن آمد نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی که ما را بیش از این طاقت نماندست آرزومندی غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی نگفتی بیوفا یارا که از ما نگسلی هرگز مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی زهی آسایش و رحمت نظر را کش تو منظوری زهی بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم کنونت بازدانستم که ناقض عهد و سوگندی مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید چه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی شکایت گفتن سعدی مگر با دست نزدیکت که او چون رعد مینالد تو همچنان برق میخندی تا کی ای آتش سودا تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی تا کی ای ناله زار از جگرم برخیزی تا کی ای چشمه سیماب که در چشم منی از غم دوست به روی چو زرم برخیزی یک زمان دیده من ره به سوی خواب برد ای خیال ار شبی از رهگذرم برخیزی ای دل از بهر چه خونابه شدی در بر من زود باشد که تو نیز از نظرم برخیزی به چه دانش زنی ای مرغ سحر نوبت روز که نه هر صبح به آه سحرم برخیزی ای غم از همنفسی تو ملالم بگرفت هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی روی بپوش ای قمر خانگی روی بپوش ای قمر خانگی تا نکشد عقل به دیوانگی بلعجبیهای خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی با تو بباشم به کدام آبروی یا بگریزم به چه مردانگی با تو برآمیختنم آرزوست وز همه کس وحشت و بیگانگی پرده برانداز شبی شمع وار تا همه سوزیم به پروانگی یا ببرد خانه سعدی خیال یا ببرد دوست به همخانگی تو کدامی و چه نامی تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی خون عشاق حلالست زهی شوخ حرامی بیم آنست دمادم که چو پروانه بسوزم از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت که چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی مگر از هیت شیرین تو میرفت حدیثی نیشکر گفت کمر بستهام اینک به غلامی کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند بار دیگر نکند سجده بتهای رخامی بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو مینمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک تو چنین سرکش و بیچاره کش از خیل کدامی آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی طاقتم نیست ز هر بیخبری سنگ ملامت که تو در سینه سعدی چو چراغ از پس جامی بر آنم گر تو بازآیی بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی امید از بخت میدارم بقای عمر چندانی کز ابر لطف بازآید به خاک تشنه بارانی میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی مگر لیلی نمیداند که بی دیدار میمونش فراخای جهان تنگست بر مجنون چو زندانی دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم که دل دربند او دارد به هر مویی پریشانی چه فتنهست این که در چشمت به غارت میبرد دلها تویی در عهد ما گر هست در شیراز فتانی نشاید خون سعدی را به باطل ریختن حقا بیا سهلست اگر داری به خط خواجه فرمانی زمان رفته بازآید ولیکن صبر میباید که مستخلص نمیگردد بهاری بی زمستانی امروز چنانی امروز چنانی ای پری روی کز ماه به حسن میبری گوی میآیی و در پی تو عشاق دیوانه شده دوان به هر سوی اینک من و زنگیان کافر وان ملعب لعبتان جادوی آورده ز غمزه سحر در چشم درداده ز فتنه تاب در موی وز بهر شکار دل نهاده تیر مژه در کمان ابروی نرخ گل و گلشکر شکسته زان چهره خوب و لعل دلجوی چاکر شده شه اخترانت شیر فلک شده سگ کوی بر بام سراچه جمالت کیوان شده پاسبان هندوی عارض به مثل چو برگ نسرین بالا به صفت چو سرو خودروی گویی به چه شانه کردهای زلف یا خود به چه آب شستهای روی کز روی به لاله میدهی رنگ وز زلف به مشک میدهی بوی چون سعدی صد هزار بلبل گلزار رخ تو را غزل گوی ترجیع بند ای سرو بلند قامت دوست وه وه که شمایلت چه نیکوست در پای لطافت تو میراد هر سرو سهی که بر لب جوست نازک بدنی که مینگنجد در زیر قبا چو غنچه در پوست مه پاره به بام اگر برآید که فرق کند که ماه یا اوست؟ آن خرمن گل نه گل که باغست نه باغ ارم که باغ مینوست آن گوی معنبرست در جیب یا بوی دهان عنبرین بوست در حلقهی صولجان زلفش بیچاره دل اوفتاده چون گوست میسوزد و همچنان هوادار میمیرد و همچنان دعاگوست خون دل عاشقان مشتاق در گردن دیدهی بلاجوست من بندهی لعبتان سیمین کاخر دل آدمی نه از روست بسیار ملامتم بکردند کاندر پی او مرو که بدخوست ای سخت دلان سست پیمان این شرط وفا بود که بیدوست بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهی کار خویش گیرم **** در عهد تو ای نگار دلبند بس عهد که بشکنند و سوگند دیگر نرود به هیچ مطلوب خاطر که گرفت با تو پیوند از پیش تو راه رفتنم نیست همچون مگس از برابر قند عشق آمد و رسم عقل برداشت شوق آمد و بیخ صبر برکند در هیچ زمانهای نزادست مادر به جمال چون تو فرزند با دست نصیحت رفیقان و اندوه فراق کوه الوند من نیستم ار کسی دگر هست از دوست به یاد دوست خرسند
|
COMMENTS