|
منتخبی از غزلیات سعدی شیرازی (4) |
|
|
|
نوشته شده توسط گروه ادبيات
|
|
روزگاریست روزگاریست که سودازده روی توام خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام به دو چشم تو که شوریدهتر از بخت منست که به روی تو من آشفتهتر از موی توام نقد هر عقل که در کیسه پندارم بود کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت محرمی نیست که آرد خبری سوی توام چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام زین سبب خلق جهانند مرید سخنم که ریاضت کش محراب دو ابروی توام دست موتم نکند میخ سراپرده عمر گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام تو مپندار کز این در به ملامت بروم که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام سعدی از پرده عشاق چه خوش میگوید ترک من پرده برانداز که هندوی توام من خود ای ساقی من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم به حق مهر و وفایی که میان من و توست که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم من غلام توام از روی حقیقت لیکن با وجودت نتوان گفت که من خود هستم دایما عادت من گوشه نشستن بودی تا تو برخاستهای از طلبت ننشستم تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل نروم باز گر این بار که رفتم جستم از در درآمدی از در درآمدی و من از خود به درشدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم چنان در قید مهرت چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم مرا هوشی نماند از عشق و گوشی که پند هوشمندان کار بندم مجال صبر تنگ آمد به یک بار حدیث عشق بر صحرا فکندم نه مجنونم که دل بردارم از دوست مده گر عاقلی ای خواجه پندم چنین صورت نبندد هیچ نقاش معاذالله من این صورت نبندم چه جانها در غمت فرسود و تنها نه تنها من اسیر و مستمندم تو هم بازآمدی ناچار و ناکام اگر بازآمدی بخت بلندم گر آوازم دهی من خفته در گور برآساید روان دردمندم سری دارم فدای خاک پایت گر آسایش رسانی ور گزندم و گر در رنج سعدی راحت توست من این بیداد بر خود میپسندم خرامان از درم بازآ خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها دارد مباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگین دل مکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازد کجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارم به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم شراب وصلت اندرده که جام هجر نوشیدم درخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهم چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم به خواری در پیت سعدی چو گرد افتاده میگوید پسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم آمدی وه که چه آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب که نه در بادیه خار مغیلان بودم زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم به تولای تو در آتش محنت چو خلیل گوییا در چمن لاله و ریحان بودم تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم عهد بشکستی و عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم شاکر نعمت و پرورده احسان بودم چه کند بنده که بر جور تحمل نکند بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد که سر سبزه و پروای گلستان بودم روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند گویم آن روز که در صحبت جانان بودم که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم به وصالت که نه مستوجب هجران بودم خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم عهد بشکستی عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم شاکر نعمت و پرورده احسان بودم چه کند بنده که بر جور تحمل نکند بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد که سر سبزه و پروای گلستان بودم روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند گویم آن روز که در صحبت جانان بودم که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم به وصالت که نه مستوجب هجران بودم خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم نرفت تا تو برفتی نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بی دلی خبرم نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبله دگرم بلای عشق تو بر من چنان اثر کردست که پند عالم و عابد نمیکند اثرم قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند میان آن همه تشویش در تو مینگرم به جان دوست که چون دوست در برم باشد هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم نشان پیکر خوبت نمیتوانم داد که در تأمل او خیره میشود بصرم تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی خیال روی تو بر میکند به یک دگرم باز از شراب دوشین باز از شراب دوشین در سر خمار دارم وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی عیبم مکن که در سر سودای یار دارم ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم سیلاب نیستی را سر در وجود من ده کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم موسی طور عشقم در وادی تمنا مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانش بازآ که نیم جانی بهر نثار دارم چندم به سر دوانی پرگاروار گردت سرگشتهام ولیکن پای استوار دارم عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدی تا بامداد محشر در سر خمار دارم گر به رخسار چو ماهت گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم به حقیقت اثر لطف خدا مینگرم تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثری هر زمان صد رهت اندر سر و پا مینگرم تو به حال من مسکین به جفا مینگری من به خاک کف پایت به وفا مینگرم آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف تو کجا و من سرگشته کجا مینگرم سر زلفت ظلماتست و لبت آب حیات در سواد سر زلفت به خطا مینگرم هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز گر به چین سر زلفت به خطا مینگرم راه عشق تو درازست ولی سعدی وار میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم به خدا اگر بمیرم به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم مده ای حکیم پندم که به کار درنبندم که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان بگذار تا ببینم که که میزند به تیرم نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را به زبان خود بگویی که به حسن بینظیرم تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی که نه من غنودهام دوش و نه مردم از نفیرم نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت که خوشست عیش مردم به روایح عبیرم نه تو گفتهای که سعدی نبرد ز دست من جان نه به خاک پای مردان چو تو میکشی نمیرم وه که در عشق وه که در عشق چنان میسوزم که به یک شعله جهان میسوزم شمع وش پیش رخ شاهد یار دم به دم شعله زنان میسوزم سوختم گر چه نمییارم گفت که من از عشق فلان میسوزم رحمتی کن که به سر میگردم شفقتی بر که به جان میسوزم با تو یاران همه در ناز و نعیم من گنه کارم از آن میسوزم سعدیا ناله مکن گر نکنم کس نداند که نهان میسوزم یک روز به شیدایی یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد خاک سر هر کویی بی فایده میبیزم در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم با یاد تو گر سعدی در شعر نمیگنجد چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم بار فراق دوستان بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی بار دلست همچنان ور به هزار منزلم ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مرو کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم بارکشیده جفا پرده دریده هوا راه ز پیش و دل ز پس واقعهایست مشکلم معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من چون برود که رفتهای در رگ و در مفاصلم مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم سنت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلی کی ز دلم به دررود خوی سرشته در گلم داروی درد شوق را با همه علم عاجزم چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم تا خبر دارم تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی برکنم دیده که من دیده از او برنکنم خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم در همه شهر فراهم ننشست انجمنی که نه من در غمش افسانه آن انجمنم برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت من نه آنم که توانم که از او برشکنم گر همین سوز رود با من مسکین در گور خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم تا به گفتار درآمد دهن شیرینت بیم آنست که شوری به جهان درفکنم لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم آن دوست که من دارم آن دوست که من دارم وان یار که من دانم شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم ای روی دلارایت مجموعه زیبایی مجموع چه غم دارد از من که پریشانم دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من چون یاد تو میآرم خود هیچ نمیمانم با وصل نمیپیچم وز هجر نمینالم حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنون عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند از روی تو بیزارم گر روی بگردانم در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم در خفیه همینالم وین طرفه که در عالم عشاق نمیخسبند از ناله پنهانم بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم گویند مکن سعدی جان در سر این سودا گر جان برود شاید من زنده به جانانم آن نه رویست آن نه رویست که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم همه بینند نه این صنع که من میبینم همه خوانند نه این نقش که من میخوانم آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست عجب اینست که من واصل و سرگردانم سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست دیر سالست که من بلبل این بستانم به سرت کز سر پیمان محبت نروم گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم باش تا جان برود در طلب جانانم که به کاری به از این بازنیاید جانم هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم عجب از طبع هوسناک منت میآید من خود از مردم بی طبع عجب میمانم گفته بودی که بود در همه عالم سعدی من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم گر به تشریف قبولم بنوازی ملکم ور به تازانه قهرم بزنی شیطانم گر دست دهد هزار جانم گر دست دهد هزار جانم در پای مبارکت فشانم آخر به سرم گذر کن ای دوست انگار که خاک آستانم هر حکم که بر سرم برانی سهلست ز خویشتن مرانم تو خود سر وصل ما نداری من عادت بخت خویش دانم هیهات که چون تو شاهبازی تشریف دهد به آشیانم گر خانه محقرست و تاریک بر دیده روشنت نشانم گر نام تو بر سرم بگویند فریاد برآید از روانم شب نیست که در فراق رویت زاری به فلک نمیرسانم آخر نه من و تو دوست بودیم عهد تو شکست و من همانم من مهره مهر تو نریزم الا که بریزد استخوانم من ترک وصال تو نگویم الا به فراق جسم و جانم مجنونم اگر بهای لیلی ملک عرب و عجم ستانم شیرین زمان تویی به تحقیق من بنده خسرو زمانم شاهی که ورا رسد که گوید مولای اکابر جهانم ایوان رفیعش آسمان را گوید تو زمین من آسمانم دانی که ستم روا ندارد مگذار که بشنود فغانم هر کس به زمان خویشتن بود من سعدی آخرالزمانم ما همه چشمیم ما همه چشمیم و تو نور ای صنم چشم بد از روی تو دور ای صنم روی مپوشان که بهشتی بود هر که ببیند چو تو حور ای صنم حور خطا گفتم اگر خواندمت ترک ادب رفت و قصور ای صنم تا به کرم خرده نگیری که من غایبم از ذوق حضور ای صنم روی تو بر پشت زمین خلق را موجب فتنهست و فتور ای صنم این همه دلبندی و خوبی تو را موضع نازست و غرور ای صنم سروبنی خاسته چون قامتت تا ننشینیم صبور ای صنم این همه طوفان به سرم میرود از جگری همچو تنور ای صنم سعدی از این چشمه حیوان که خورد سیر نگردد به مرور ای صنم ز دستم بر نمیخیزد ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم کنون امید بخشایش همیدارم که مسکینم دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمیآید روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم رقیب انگشت میخاید که سعدی چشم بر هم نه مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینم یا رب یا رب آن رویست یا برگ سمن یا رب آن قدست یا سرو چمن بر سمن کس دید جعد مشکبار در چمن کس دید سرو سیمتن عقل چون پروانه گردید و نیافت چون تو شمعی در هزاران انجمن سخت مشتاقیم پیمانی بکن سخت مجروحیم پیکانی بکن وه کدامت زین همه شیرینترست خنده یا رفتار یا لب یا سخن گر سر ما خواهی اینک جان و سر ور سر ما داری اینک مال و تن گر نوازی ور کشی فرمان تو راست بندهایم اینک سر و تیغ و کفن صعقه میخواهی حجابی درگذار فتنه میجویی نقابی برفکن من کیم کان جا که کوی عشق توست در نمیگنجد حدیث ما و من ای ز وصلت خانهها دارالشفا وی ز هجرت بیتها بیت الحزن وقت آن آمد که خاک مرده را باد ریزد آب حیوان در دهن پاره گرداند زلیخای صبا صبحدم بر یوسف گل پیرهن نطفه شبنم در ارحام زمین شاهد گل گشت و طفل یاسمن فیح ریحانست یا بوی بهشت خاک شیرازست یا باد ختن برگذر تا خیره گردد سروبن درنگر تا تیره گردد نسترن بارگاه زاهدان درهم نورد کارگاه صوفیان درهم شکن شاهدان چستند ساقی گو بیار عاشقان مستند مطرب گو بزن سغبه خلقم چو صوفی در کنش شهره شهرم چو غازی بر رسن تربیت را حله گو در ما مپوش عافیت را پرده گو بر ما متن چرخ با صد چشم چون روی تو دید صد زبان میخواست تا گوید حسن
|
COMMENTS