|
نوشته شده توسط خيالي بخارايي
|
در ازل قطره خوني كه ز آب و گل شد | | دم ز آيين محبت زد و نامش دل شد | باده شوق تو يارب چه شرابي است كز او | | به يكي جرعه دل شيفته لايعقل شد | اول از هر دو جهان ديده من راه نظر | | بست و آن گاه تماشاي تو را قابل شد | حاصل كار تو اي دل به جز اين نيست ز عشق | | كه سراسر همه كار تو بيحاصل شد | گو مباش از طرف كار خيالي غافل | | كه ز سوداي خطت كار بر او مشكل شد |
|
COMMENTS