| سلطان محمود و مادر مجدالدوله |
|
|
| نوشته شده توسط گروه تاريخ |
|
فخرالدين حکمران ديلمي همزمان سلطان محمود غزنوي بود و در شهر ري حکمراني ميکرد .هنگامي که از اين جهان رفت فرزندي کوچک به نام مجد الدوله از او به جا ماند . چون مجدالدوله طفلي کوچک بود مادرش به جاي او به کار حکمراني پرداخت . سلطان محمود ميخواست که ري را تصرف کند رسولي را به ري فرستاد و گفت :بايد به نام من خطبه بخوانيد و سکه بزنيد والا مي آيم و ري را ميگيرم و شما را از ميان بر ميدارم . مادر مجدالدوله در پاسخ گفت : تا زماني که فخرالدوله زنده بود من از سلطان محمود بيم و هراس داشتم که مبادا روزي بيايد و ري را تصرف کند ولي اکنون که او در گذشته است هيچ بيمي در دل ندارم براي آنکه ميدانم که سلطان محمود مردي داناست و به جنگ من نخواهد آمد . اگر هم بيايد به خدا سوگند که پايداري ميکنم و از جنگ هراس ندارم براي اينکه اين جنگ از دو صورت بيرون نيست يا من پيروز ميشوم يا او . اگر من پيروز شوم و او شکست يابد به همه ي عالم مينويسم که سلطان محمود را شکست دادم و اين براي من افتخاري بزرگ به شمار ميرود و از طرف ديگر هيچ ننگي براي او بدتر از اين نيست که از زني شکست بخورد . اگر او مرا شکست بدهد هيچ گونه افتخاري براي او نخواهد بود زيرا از شکست دادن يک زن افتخاري حاصل نميشود .وقتي که اين پيام را به سلطان محمود رسانيده انديشه فتح ري را از سر به در کرد و تا آن شير زن در ري ميزيست به آنجا لشکر نکشيد |
COMMENTS