| شخصیت شناسی - کمال الملک ، بزرگمردِ هنر نگارگري در ايران معاصر |
| نوشته شده توسط ج . ر ( عضو سایت ) |
|
«محمدغفاري» يا همان «کمالالملک» دوران ناصرالدينشاه، نقاش بزرگ معاصر ايران، در سالهاي نخست فرمانروايي ناصرالدينشاه قاجار در يک دودمان کهن، هنرمند و سرشناس کاشان چشم به جهان گشود. از برجستگان و نامآوران اين فاميل بايد از «عبدالمطلب غفاري کاشاني(نمايندهي کاشان و نطنز در شوراي دشت مغان مربوط به برگزيدن نادر به پادشاهي ايران)، «ميرزا معزالدين محمد» ( فرماندار کاشان منصوب از طرف کريمخان زند) و «ميرزا ابوالحسنخان غفاري»، ملقب به «صنيعالملک»، نقاش معروف دستگاه محمدشاه قاجار و سپس نقاشباشي دربار تاصرالدينشاه ( در مدت بيست سال نخست از دوران حکومت او) نام برد. «صنيعالملک» در اواخر سلطنت محمدشاه براي پيشبرد هنر خود به ايتاليا سفر کرد و مدت زماني در هنرستانها و موزههاي آن کشور به تحصيل و بررسي و نسخهبرداري از نقاشيهاي استادان آن ديار اشتغال داشت. تاسيس «هنرستان نقاشي تهران» از جمله خدمات «صنيعالملک» است. اين هنرمند شاگردان شايستهاي پرورش داد و از خود تابلوهاي ارزندهاي برجاي نهاد. تحصيلات ابتدايي «محمد غفاري» (برادرزادهي صنيعالملک) به شيوهي عصر ناصري در مکتب يا مکاتب زادگاهش، کاشان صورت گرفت. ميرزا بزرگ، پدر «محمد غفاري»، که خود نيز مانند پدرانش داراي پيشهي نقاشي بود، بعد از فراغت يافتن فرزندش «محمد» از تحصيلات ابتدايي، او را با پسر ديگرش «ابوتراب» (که سه سال بزرگتر از برادر خود بود)، به تهران فرستاد. «محمد» و «ابوتراب» در مدت سه سال اشتغال به تحصيل در دارالفنون، در رشتهي نقاشي، موفقيتهاي شاياني به دست آوردند. يک روز ناصرالدينشاه هنگام سرکشي به اين مدرسه، تابلويي را که محمد غفاري از چهرهي شاهزاده «اعتضادالسلطنه»، مدير دارالفنون کشيده بود، ديد و شديدا تحت تاثير زيبايي تابلو و شباهت بسيار زيادش با چهرهي مدير مدرسه قرار گرفت و در نتيجه از هويت نقاش تابلو جويا شد. او را معرفي کردند. پادشاه، جوان را بنواخت و مقرر داشت تا يکي از تالارهاي کاخ گلستان را بعنوان نقاشخانه در اختيار او بگذارند و برايش مقرري و مواجب تعيين کرد. از آن پس، ستارهي بخت جوان با روالي استوار رو به اوج نهاد. نخست عنوان «خان» و پيشخدمت مخصوص، به او داده شد. اما مدتي بعد به مقام «نقاشباشي» ارتقاء يافت و کارهاي اونيز هر روز بيش از پيش ستايش و اعجاب همگان را برانگيخت. تا آنجا که فرمانرواي قاجار، خود نيز شاگردي استاد را پذيرا شد، و او را به لقب «کمالالملک» مفتخر ساخت و براي تکميل اطلاعات و مهارتهاي پيشين خويش در کار نقاشي، روزانه ساعاتي را نزد وي به شاگردي پرداخت. تماسهاي روزانه و مداوم ميان کمالالملک به عنوان استاد از يکسو و فرمانرواي کشور به نام هنرآموز از سوي ديگر موجب شد تا رابطهي پيشخدمتي و خداوندگاري جاي خود را به رابطهي معلمي و شاگردي دهد و ميان آن دو، نوعي دوستي و رفاقت پديد آيد. تالار آ ینه تابلوی «تالار آینه»، نقش «موزهی برلیان» است. این تابلو به درخواست ناصرالدینشاه کشیده شده است. «موزهی برلیان» تالار بزرگی است که سقف و چهار دیوار آن آینه کاری شده است. از سقف این تالار سه، چهلچراغ آویزان است که هر کدام صد شاخه دارد و روی هرکاسهی لاله، تصویر رنگی ناصرالدینشاه نقاشی شده است. در این تابلو، شاه نزدیک «تخت طاووس» روی صندلی نشسته و شمشیرش را روی زانو گذاشته است. سعادت و شادي کمالالملک با يافتن همسري دلخواه (خواهر مفتاحالملک از شخصيتهاي درباري) و گرم شدن محيط خانوادهاش با تولد دختري زيبا، از چشمههاي ديگر شادي و سعادت او بود. اما از آنجا که «گنج و مار و گل وخار و غم و شادي به همند» حادثهي مرگ برادر بيست و هشت سالهاش «ابوتراب» که دوست او نيز بود، نقاش جوان را با رنج و اندوهي عميق قرين ساخت. پيشآمد ناگوار ديگري که جهان را در نگاه کمالالملک سياه کرد و زندگي را بر او تيره ساخت، حادثهي دزديدهشدن مقداري طلا و جواهر از تختطاووس بود. رويداد مزبور از اينرو به نقاشباشي لطمهي روحي وارد ساخت که تختطاووس در تالار آينه و کاخ گلستان بود. يعني در همان مکاني که وي همه روزه در آنجا به ترسيم تابلويي از نماي تالار اشتغال ميورزيد. اين مطلب موجب گرديد که کمالالملک مورد بدگماني واقع شود و پس از احضار از سوي مسئول تحقيق، مدت چهار ساعت مورد بازجويي قرار گيرد. اگر چه سارق دستگير و اعدام شد، اما خاطرهي تلخ اين حادثه براي هميشه در ضمير نقاش بزرگ و پاکدامن باقي ماند. پس از مرگ ناصرالدينشاه و در آغاز سلطنت مظفرالدينشاه، کمالالملک با کسب اجازه از او، براي ادامهي تحصيلات در زمينهي زبان فرانسه و تاريخ و مطالعه در امر نقاشي، همچنين ديدار از موزهها راهي کشورهاي اروپايي شد. او به مدت سه سال در ايتاليا و فرانسه و مدت کوتاهي هم در اتريش بسربرد. در اين مدت از موزههاي مهم شهرهاي رم، فلورانس و پاريس ديدن کرد و از روي شاهکارهاي «روبنس»، «تيسين» بويژه «رامبراند» نزديک به دوازده کپي ترسيم کرد. سفر نقاش بزرگ ايران به اروپا، آزموني پربار و ثمربخش بود. در اين سفر، او به دو هنرمند نابغهي آن قاره يعني «لئوناردو داوينچي» و «وان راين رامبراند» ارادتي ويژه بهم رساند. اما اگر مقرر ميشد که يکي از آن دو را برگزيند، کفهي هنرمند دوم سنگينتر بود. نگارگر بزرگ، دل در گروِِ نگاري دارد کمالالملک در مدت اقامت خود در اروپا آزمونهاي گوناگون و گاه دلنشيني را از سر گذراند. يکي از اين آزمونها بدستآوردن يک دوست خوب و وفادار و ديگري دولت ديررس، اما مستعجل عشق بود. دوست خوب او، «ابراهيم حکيمي» بود، که آن روزها در پاريس به تحصيل مشغول بود. و روزي که براي ديدار آثار هنري به موزهي «لوور» رفته بود، با نقاشباشي ميهنش آشنا ميشود که محتملا به کار ترسيم کپيه از تابلويي در آن موزه سرگرم بودهاست. اين برخورد تصادفي ميان آنها دوستي و مهري به بار ميآورد که ثمرهاش بعدها به صورت حکم رياست کمالالملک بر مدرسهي «صنايع مستظرفه» پديدار ميشود. اين دوستي تا پايان عمر دوام مييابد. و اما آزمون ديگر استاد در اروپا، عشق بود. او در ماههاي آخر اقامت خود در «وين» با «نريمانخان»، از ايرانيان ارمنيتبار ملقب به قوامالسلطنه؛ که در دربار اتريش وزير مختار ايران بود آشنا ميشود. نريمانخان مردي صاحب فتوت و نظر بلند بود و نسبت به هموطنان خود از ملاطفت و مهماننوازي دريغ نميکرد. ميان او و کمالالملک الفت و تفاهم پديد آمد و توقف استاد در شهر «وين» را طولاني ساخت. وزير مختار ايران دختري نسبتا سالمند داشت که تا آن زمان ازدواج نکرده بود. ديدار و آشنايي دختر با ميهمان عاليمقام، موجب شد که طرفين به دام عشق گرفتار و خواستار همسري و ازدواج با يکديگر شوند. در راه اين تحقق، دو مانع بزرگ وجود داشت. يکي اين که آيين معشوقه مسيحيت بود که ازدواج با مرد متاهل روا نيست و ديگر اين که کمالالملک که صاحب زن و فرزند بود، تجديد زناشويي، آن هم با دختري از کيش ديگر درست نمينمود. حاصل اين کار اين شد که استاد به پاريس بازگشت. در آنجا ميان او و مظفرالدينشاه که براي بار دوم به اروپا سفرکرده بود ديداري دست داد.شاه از او خواست تا به وطن بازگردد. کمالالملک نيز که از ماندن در اروپا خسته شده بود، فرصت را غنيمت شمرد و به ايران برگشت. «محمدعلي فروغي»، سرنوشت عشق استاد با دختر نريمان را چنين مينويسد: عاقبت همين فکر را پسنديد و در واقع سر به صحرا گذاشت و پس از خروج از تهران انگشتري ازدواج را براي زن پس فرستاد. او هم چارهاي نديد جز اين که تن به قضا بدهد. راه فرنگستان پيش گرفت...» کمالالملک پس از بازگشت از سفر، به دلايل گوناگون نتوانست مدت زيادي در ايران بماند. وضع روحي خود او، موقعيت اجتماعي و سياسي ، نارضايي از وضع نابسامان دربار مظفرالدينشاه و چشمداشتهاي روزافزون قدرتمندان داخلي از استاد، داير بر کشيدن تصويري از آنها و وابستگان آنها ازجمله مسايلي بود که او را واداشت دوباره تن به سفر بدهد. اين بار راه عراق را پيش گرفت. فالگیر بغدادی در خصوص مشکل اخير، دکتر«عبدالحسين نوايي»، مورخ و محقق به عنوان نمونه و از قول «حسين مويدپردازي» از شاگردان کمالالملک چنين حکايت کردهاست.: «پس از بازگشت از سفر اروپا، روزي در هنگامي که شرفيابي به حضور مظفرالينشاه را داشت، امير بهادر جنگ خطاب به او گفته: «اوستا نقاش ميخواهم يک پردهي خيلي عالي از قمربنيهاشم عباسبنعلي براي من بسازي که صورتش مانند خورشيد بدرخشد، چشمهايش مانند نرگس شهلا و ابرويش چون کمان رستم و دهانش مثل غنچه شکفته باشد و ديگر بقيهاش به سليقهي خودت.» «کمالالملک هم پس از چند روزي يک دايرهي بزرگ مشعشعي کشيده و در وسط آن يک غنچه و در بالاي آن دو عدد گل نرگس، که در زير دو کمان تيراندازي واقع شده، ساخته و روي آن پرده کشيده و براي او فرستاده و خود نيز شبانه به اتفاق يکي از نوکرهاي خود به بينالنهرين رفته، مدتي قريب دو سال در آن صفحات به سياحت و زيارت عتبات عاليات مشغول بود...» به گفتهي ديگري، اميربهادر از استاد خواسته بود تا چهرهي او را در صحراي کربلا، درحاليکه نزد شمربن ذيالجوشن شفاعت ميکند تا از خون امام حسين درگذرد، نقاشي کند. نقل چنين مسائلي خواه روايت باشد و خواه افسانه، بازگو کنندهي اين موضوع هست که اطرافيان و درباريان قاجار شناخت و درکي از هنر والاي کمالالملک نداشتند. و با درخواستهاي بيجاي خود، هنرمند را آزار میدادند. ساعاتي را که بايد صرف پديدآوردن يک اثر هنري مي کرد به ناچار صرف سفارشات مبتذل و کشيدن صورت اعضاي خانواده و فاميل درباریان میشد. در اينجا بنا بر آن چه روايت يا افسانه و يا واقعيت است، گونهي ديگري از اين رويدار را نقل ميکنيم و اين بار از زبان خود استاد: «هرچه در زمان ناصرالدينشاه، به خاطر هنرم از من به عناوين مختلف تشويق به عمل ميآمد، برعکس در زمان مظفرالدينشاه بياندازه مرا آزار ميدادند. به من دستور مي دادند تابلوهاي ناپسند بکشم. مثلا يکي از اين تابلوها، صحراي کربلا به سفارش « اميربهادر» بود. او ميخواست تصوير او در اين تابلو نقش شود، به صورتي که از شمر تقاضاي شفاعت ميکند که سر امام حسين را نبرد. حالا ملاحظه کنيد که بايد چه کنم؟ تکليفم چيست؟ بهر تقدير و به خاطر آن که «اميربهادر» از رجال دربار و از نزديکان شاه بود، مجبور شدم تابلو را تمام کنم. اگرچه باطنا رنجيده بودم و احساس خطا و گناه مي کردم. بهر حال در موقع مناسبي تابلو را براي «اميربهادر» فرستادم و خودم پيش او رفتم تا اگر توضيحي لازم باشد، بدهم. «اميربهادر» پس از ديدن تابلو خيلي خوشش آمد و کار مرا تحسين فراوان کرد و به نوکرش گفت ده تومان بده به نقاش!» «من هم اين بيادبي و هتک حرمت او را جواب دادم. ده تومان را نگرفتم و گفتم که تابلو ناتمام است. اجازه بدهيد تمام کنم و بياورم. «امير بهادر» خوشحال شد و اجازه داد. من هم تابلو را به منزل بردم. سر او را با سر شمر عوض کردم و تمام اعيان و اشراف و کسانش را که با او مناسباتي داشتند، دعوت کردم و تابلو را نشانشان دادم. اين مجلس بسيار تماشايي بود. مي دانستم که خبر آن فردا به گوشش خواهد رسيد. همينطور هم شد. چند روز بعد «اميربهادر» مبلغي پول فرستاد تا تابلو را ببرد. من هم تابلو را جلوي روي فرستادهاش پاره کردم و آتش زدم و با خود عهد کردم که به خاطر هيچکس هنر و دينم را به خطر نيندازم و آلوده نکنم.» در هر حال علت سفر طولاني کمالالملک به عراق، خواه در اثر بهم خوردن ازدواج دوم او باشد، خواه وضع آشفتهي دربار مظفرالدينشاه يا انتظارهاي بيجا و نادرست قدرتمندان وقت، مهم اين است که مسافرت مزبور براي استاد ثمربخش و براي گنجينهي آثار هنري ايران سودآور بودهاست. به اين دليل که نقاش بزرگ ما براثر تفاوت محيط، تازگي موضوعات، تنوع سوژهها برسر ذوق آمده و به آفرينش آثار متعددي مانند «عَرَبِ خفته»، «زرگر و شاگردش»، «ميدان کربلاي معلي»، و «فالگيران بغدادي» دستيازيده است. آگاهان فن، برخي از اين آثار راجزء بهترين کارهاي استاد شناختهاند. زرگر و شاگردش فعاليتهاي هنري «کمالالملک» در دوران قاجار، سه بخش را دربر ميگيرد: 1- دوران ناصري دوران سوم فعاليتهاي هنري استاد در عصر قاجار با روزگار سلطنت احمدشاه منطبق است. در آغاز اين دوران، دوستان استاد مانند «محمدعلي فروغي»، رئيس مجلس شوراي ملي، «ابراهيم حکيمي»، وزير معارف وقت و «سردار اسعدبختياري»، فاتح تهران که از تنگناي مادي کمالالملک آگاه بودند، زمينه را طوري فراهم ساختند تا هنرکدهاي به نام «مدرسهي صنايع مستظرفه»، در چهارچوب سازمانهاي وزارت معارف تاسيس و ابلاغ رياست آن با ماهي سيصد و دوازده تومان، که در معيار مالي آن زمان پول کلاني بود، به نام استاد صادر گشت.
کمالالملک و مدرسهي صنايع مستظرفه در ميان سازمانهاي فرهنگي که در روزگار قاجاريه برپا شده است، به استثناء دارالفنون، تاسيس صدراعظم ايران «ميرزاتقيخان اميرکبير»، دشوار بتوان سازماني را نشان داد که مانند تاسيس مدرسهي صنايع تا اين اندازه بجا بوده و سودمند افتاده باشد. در اين هنرکده، نخست تنها نقاشي تدريس ميشد. اما کمالالملک خود تدريجا رشتههاي هنري ديگر از جمله مجسمهسازي و قاليبافي را نيز بر برنامهي آن افزود. تاسيس مدرسهي مزبور نه تنها باعث شد تا نگارگر بزرگ که براثر رنجهاي شخصي و نيز نارضايي از وضع کشور، شور و هيجان پيشين در ايجاد آثار برجسته را از دست داده بود، بار ديگر بر سرذوق آيد و تابلوهاي ارزندهي تازهاي به وجود آورد، بلکه موجب آن گشت تا دقايق و اصول نقاشي سنتي ايران همراه با معلومات مربوط به شيوههاي نقاشي باخترزمين به اضافهي حاصل نبوغ و آزمونهاي شخصي کمالالملک در زمينهي هنر نگارگري به يک گروه از جوانان مستعد و هوشمند ايراني انتقال يابد. در بارهي کنارهگيري کمالالملک از سرپرستي «مدرسهي صنايع مستظرفه» و درنتيجه برهم خوردن بساط و بستهشدن موسسه، نظرهاي گوناگوني ابراز شدهاست. اما از توضيحات ذکاء الملک چنين برمیآید که: «طبع بسيار حساس استاد نميپذيرفت که افراد کوچکتر و پايين تر از او در کارش مداخله کنند. زيرا مدرسه را وزارت معارف تاسيس کرده بود و کمالالملک يکي از اعضاي آن محسوب ميشد. از آنجا که او مقامات ظاهري و باطني و حيثيات دنيوي و معنوي خود را بالاتر از همهي اين اشخاص مي دانست، دشوار بود که برتابد به او رياست بفروشند. کسي که از اول عمر جز ناصرالدينشاه شخص ديگري را بالاي سر خود نديده، نميتوانست تصور و تحمل کند که کساني که نسبت به او از همه جهت بچه بودند، در کارش مداخله کنند.» ذکاءالملک باز هم حکايت میکند که:« دوستداران کمالالملک براي رفع مشکل کار و حل مسايل مربوط به مقررات اداري و مالي کوششها ميکنند. حتي ابراهيم حکيمي(حکيم الملک)، براي رضايت خاطر استاد و قرار دادن او در فراسوي برخي از مقررات، جهت وي ابلاغ معاونت وزارت فرهنگ را صادر ميکند. اما بيحاصل است. اين بود که کمالالملک هم دست و پاي خود را جمع کرد و رفت. همينقدر شد که حقوق تقاعد مختصري قانونا براي او مقرر گرديد.» «کمالالملک» در گذار از خاندان «قاجاريه» به «پهلوي» در جريان انتقال سلطنت از قاجاريه به خاندان پهلوي، کمالالملک با وضع احساسي و عاطفي دشواري همراه بود. از يکسو ارتباط او با خاندان پيشين، بويژه ناصرالدينشاه، که ميان او و شاه رابطهي دوستي و رفاقت بوجود آورده بود و رفاه مادي و معنوي حاصل از کار او بعنوان نقاش دربار، وضعيتي را پديد آورده بود که او خود را وابسته به دودمان قاجاريه ميديد. از سوي ديگر، ضعف و ناتواني دستگاه قاجاريه در ادارهي کشور که نتیجهاش فقر، فساد، نارضايي داخلي، هرج و مرج و بي کفايتي در سياست خارجي ايران بود و استاد را بر آن ميداشت تا دلبستگي و تعلقات ديرين را فراموش کند و براي روي کار آمدن يک سيستم بهتر و جديد سياسي و اجتماعي با اصلاح طلبان وطنخواه همداستان شود. نتيجهي سفر سه سالهي او به اروپا و توجه به نظم، عدالت، آزادي، آبادي و پيشرفتهاي شگفتانگيز علمي، فني، و صنعتي، همچنين رفاه اجتماعي در آن قاره، استاد را به سوي انديشههاي نو رهنمون شد. ورود کمالالملک (در بازگشت از اروپا) به تهران، مصادف شد با انقلاب مشروطيت. او با انتشار مقالات و ترجمهي مطالبي از «ژانژاک روسو» و ساير نويسندگان آزاديخواه فرانسه، دين خود را به نهضت جديد ادا نمود. از دل و جان مشروطهطلب شده بود و در اين جهت ذوقي داشت که براي مستبدين مضمونها ميگفت و قصههاي شيرين ميساخت. يکي از چهره هاي چشمگير ايران در اين گذار، يعني قدرت يافتن مخالفان سلطنت قاجاريه و سقوط اين سلسله، رضاخان ميرپنج بود که پس از فتح تهران، توسط مشروطهطلبان به مقام وزارت جنگ و نخستوزيري ارتقا يافت. رضاخان در ديداري که از مدرسه داشته چندين بار استاد را ملاقات مي کند و تحت تاثير رفتار او قرار ميگيرد. پس از زمان کوتاهي «مدرسهي صنايع مستظرفه» منحل شده و کمالالملک به «حسينآباد نيشابور» ميرود.
حوضخانه سالهاي دور از جنجالِ کمالالملک در «حسينآباد» نيشابور محمدعلي فروغي(ذکاءالملک) در بارهي چگونگي تصميم «کمالالملک» در مورد انتقال محل زندگي خود از پايتخت کشور به روستاي دورافتادهي «حسينآباد» چنين مينويسد: «پس از کنارهگيري از رياست مدرسه، «کمالالملک» بر آن شد که در گوشهي دهکدهاي به کار کشاورزي بپردازد و زندگي را در انزوا بگذراند. اين خيال را از ديرگاهي داشت و جهت آن ذخيره اي هم فراهم آورده بود.» در اينجا اين پرسش پيش ميآيد که چطور شد که «کمالالملک» از همهي شهرستانهاي ايران، «نيشابور»، و از همهي روستاهاي «نيشابور»، «حسينآباد» را براي ادامهي زندگي و سالهاي پايان عمر خويش برگزيد و چرا زادگاه خودش «کاشان» يا شهرستاني ديگر مثلا «شيراز» يا «اصفهان» را انتخاب نکرد؟ بسياري بر اين باور بودند که استاد به «حسينآباد» تبعيد شدهاست. اما اين فرضيه نميتواند درست باشد زيرا تصميم «کمالالملک» داير بر خريد مزرعه و اشتغال به کار کشاورزي، همچنين ترک تهران و با آرامش زندگي کردن از قبل برنامهريزي شده بود. خود او در نامهاي که از «حسينآباد» به دکتر «قاسم غني» مينويسد چنين ميآورد: «...مزاجا بد نيستم لکن به واسطهي رفتار بعضيها چه از طرف تهران و چه از همين نواحي روحا خيلي کسل هستم و ترک مراوده و معاشرت را با همه کس کردهام. تقريبا از ابتدا هم پناهآوردن به اين گوشه هم به واسطهي دوري از اين مردم بود...» در جاي ديگر ميآورد: « من گوشهي بياباني را اختيار کرده، به دو فنجان شير قناعت کرده ام که بقيهي عمر را بکوشم گذشته را فراموش کنم.» ملک «حسين آباد» متعلق به «سالارمعتمد» بود که استاد چون آنجا را واجد همه شرايطي يافت که دلش ميخواست، درنتيجه پسنديد و بقيه عمر را در همانجا زيست. خانهاي همانطور که خود خواسته بود قدري دور از جاده و شهر و داشتن منظرهي صحرايي. افراد زيادي رنج راه را برخود هموار ميساختند تا به ديدن اين استاد بزرگ بروند و از محضر شيرين و پرمهر او بهرهمند شوند. «محمد حسن شهريار»، سخنسراي بلند آوازهي معاصر که با يارانش مدتي را ميهمان «کمالالملک» بوده اند از مهر فراوان استاد، شيوهي پذيرايي و مجلسآرايي او سخنها گفتهاست. افراد بسيار و شخصيتهاي برجستهاي اين راه را براي ديدن استاد طي ميکردند. جز شاگردانش که با اشتياق به ديدارش ميرفتند و چند روزي را ميهمان او بودند، دوستان نزديک او که روزي از وزراء مملکت بودهاند، پژوهشگران ايراني و خارجي و برخي از خاورشناسان اروپايي از جمله «هنري ماسه» (ايرانشناس فرانسه)، همان راه خاکي «حسينآباد» نيشابور را با اشتياق طي کردهاند.
چشم بيناي هنر، نابينا مي شود در بين دردها، رنجها و صدمههايي که در مدت زندگي طولاني کمالالملک بر او وارد آمده، هيچيک به اندازهي آسيب ديدن يکي از چشمهاي او، خاطرش را آزرده و خاطر يک ملت را مکدر نساختهاست. دردي همپاي کر شدن نابغهي بزرگ موسيقي، «بتهوون». در بارهي اين رويداد، روايتهاي گوناگوني وجود دارد: - «بر طبق يک روايت، در ايامي که کمالالملک در خانه و باغ سالار معتمد، دوست خويش و مالک پيشين «حسينآباد» مهمان بودهاست، ميزبان بر اثر خشم حاصل از غفلت يا کاهلي خدمتکار خود در پذيرايي از استاد، سنگي را به سوي خدمتکار پرتاب ميکند که تصادفا به چشم کمالالملک ميخورد و او را نابينا ميسازد. گفته ميشود اين روايت درست نبوده و مغرضانه به نظر ميرسد و کمالالملک بارها آن را تکذيب کردهاست.» - روايت دوم که با تغييرات مختصري گوياي ماجراي اولي است چنين است: « کمالالملک معمولا تابستانها به نيشابور ميرفت و در منزل دوستانش اقامت ميکرد.روزي مهمان مردي به نام «سالارخان معتمد گنجي» شد. او علاقهي بسياري به استاد داشت و در پذيرايي او از هيچ چيز کوتاهي نميکرد. «سالارخان» کارگري داشت که قسمتي از بار ميوهاي را که قرار بود به شهر ببرد، فروخته و پولش را برداشته بود. سالارخان او را اخراج کرده بود. کارگر که ازعلاقهي سالارخان به کمالالملک اطلاع داشت، از فرصت استفاده کرد و هنگامي که آن دو درباغ گردش ميکردند جلو رفت و از استاد خواست که پادرمياني کند تا سالارخان او را ببخشد. ارباب که از دست او بسيار عصباني بود، پارهآجري برداشت و به سوي او پرتاب کرد. کمالالملک براي اين که آجر به سر کارگر نخورد، جلو دويد. درنتیجه به صورت او خورد و شيشهي عينکش شکست و آسيب شديدي به چشمش وارد ساخت. سالارخان گريان و نالان، پزشکي بر بالين او آورد که با همه تلاش خود نتيجهاي ندید. او که نميخواست سالارخان به دردسر بيفتد واقعيت را نگفت و چنين وانمود کرد که زمينخورده است. این حادثهی دردناک منجر به از دست دادن بینایی یک چشم این هنرمند بزرگ شد. - و روايت سوم ازنامهي دکتر «قاسم غني» نقل ميشود که تلگرافي خبر ميدهند که خودش را فوري به نيشابور و تقيآباد در چهارفرسخي غرب نيشابور برساند. در آنجا ماجرا را اينطور گزارش ميدهند که مهمانان زيادي بر سالارخان وارد ميشوند. از اين جهت در باغ هم چادر ميزنند. کمالالملک استراحت در چادر را ترجيح ميدهد. اما در تاريکي، پايش به بند چادر گير کرده، ميافتد و شيشهي عينک ميشکند و به داخل چشم فرو ميرود و سوراخ ميکند. دکتر غني مدت دو هفته در آنجا ميماند و در مداواي دوست خود ميکوشد. بعد هم او را براي ادامهي معالجه به تهران ميفرستند اما براي بازگرداندن بينايي چشم او به جايي نميرسند و سرانجام استاد راه نيشابور و حسينآباد را در پيش مي گيرد. پس از اين مدت، بزرگترين نقاش معاصر ايران، در آخرين دوازده سال زندگي خود جز يک پرترهي نيمه تمام اثري بوجود نياوردهاست. تاريخ تقريبي تابلوي مزبور که پيرمردي را در حال استراحت و در وضعي متکي بر آرنج دست نشان ميدهد، سال1350(هجري قمري) است. پیرمرد اطلاعاتي که در بارهي کمالالملک در دست است نشان مي دهد که او افزون بر نبوغ هنري و شناخت بسيار بالاي او از امور، به آموختن دانش بسيار علاقمند و شائق بود. در ايام خدمت در دربار ناصرالدينشاه زبان فرانسه را آموخت که پس از کار به آموزش آن ميپرداخت. چنان که در زمان شروع نهضت مشروطه، آثار بسياري را از «ژانژاکروسو» ترجمه کرد. به شعر و ادبيات کشور خود نيز عشق ميورزيد. محمدعلي فروغي مينويسد که «شعرشناس و شعردان هم بود. از فردوسي و سعدي و حافظ شعر بسيار ميدانست و از بزرگان و نويسندگان اروپايي بسيار ميخواند. از ويژگيهاي ديگر او شيرينسخني، گرمي کلام و مجلس آرايي او بود. مضامين بسيار دلنشيني را مي گفت و به نحو دلپسندي حکايت ميکرد که حکم تئاترهاي اروپا را داشت. از هنر موسيقي آگاهي داشت و در مجالس خصوصي با صداي گرم خويش، شور و حالي به ياران ميبخشيد.»
آثار برجاي مانده از کمالالملک: پرتره اعتضادالسلطنه - اردوي مستقر در سرخهحصار - تابلوي زمانخان - تصوير پسر ناصرالملک - دورنماي عمارت گلستان - دورنماي باغچهي گلستان - دورنماي دهکدهي امامه - دورنماي درهي زانوسي - منظره اسبدواني باغشاه - تصوير مولانا جلال الدين رومي - تابلوي عمو صادق - تابلوي دو دختر گدا - تابلوي قناري و گربه - تابلوي فالگير بغدادي – تابلوي تالار آينه – ترسيم کپيه ي از صورت «رامبراند» – صورت «تيسين» - پرتره اي از خود – ترسيم کپيه اي از تصوير «سنماتيو» - کشيدن تصوير يک زن برهنه، با همکاري «گرديجان» نقاش فرانسوي – کپيه از چهرهي حضرت يونس – بازار مرغ فروش هاي پاريس – پرترهي «فونتن لاتور» نقاش فرانسوي – تصوير مظفرالدين شاه – تابلوي زرگر بغدادي و شاگردش – ميدان کربلاي معلا – تابلوي عرب خفته – پرترهي حاجي نصرالله تقوي – پرترهي حاجيقليخان بختياري، سردار اسعد – پرترهي عضدالملک قاجار – پرترهي ميرزا محمدحسينخان(ذکاءالملک) – تابلوي دهکدهاي در شمال دماوند – پرترهي وثوقالدوله – پرترهاي از خود نقاش – پرترهي ديگري از خود نقاش – دورنماي مغانک – پرترهي نقاش از خود – دورنماي توچال – تصوير يک کبک بيجان – پرترهاي از مشهدي ناصر پيشخدمت – آخرين پرترهي استاد از خود – دورنماي ناتمام کوهستان – پرترهي ناتمام پيرمردي در حال خواب. برخي تابلوها نيز تاريخشان با قيد سدهي چهاردهم هجري مشخص شدهاست که از آن جمله هستند: نوازندگان عصر ناصری کمالالملک در سال 1319 خورشيدي براثر کهولت سن بيمار و بستري شد. سرانجام ساعت 2 بعد از ظهر روز يکشنبه 27 مردادماه، در سن 95 سالگي در منزل محمد غفاري، نوهي دختريش، چشم از جهان فروبست. او وصيت کرده بود که در باغ خودش در«حسين آباد» دفن شود اما او را در نيشابور و مجاور مزار شيخ فريدالدين عطار نيشابوري به خاک سپردند. مقبره کمال الملک در جوار مقبره شیخ عطار نیشابوری
|
COMMENTS