| كشتي نوح به روايتي ديگر |
|
|
| نوشته شده توسط سيد عليرضا واعظ موسوي |
|
حركت به سوي درك آخر الزمان ، و تلاش براي رهايي از مصائب پايان دنيا ، موضوعي است كه مدتها مورد توجه بشر بوده است . به دنبال بيان نظريات گوناگون درباره چگونگي دگرگوني زمين ، سينما گران هم بيكار ننشسته و اقدام به ساخت فيلم هاي مرتبط با اين جريان كرده اند . اما اينك ، زماني خاص براي نابودي دنيا مشخص مي شود ، يعني 21 دسامبر 2012 ميلادي ؛ اين تاريخي است كه بنا به گفته محققين : زمين شاهد اتفاقات طبيعي و در پي آن اتفاقات اجتماعي – سياسي خواهد بود . فيلم هاي « 2012 Doomsday » ( روز قيامت 2012 ) ، « Nostradamus 2012 » ( نوستراداموس 2012 ) و « 2012 » ؛ همگي بر مبناي نظريه ي كلي نابودي زمين در سال 2012 مي باشد ، ولي در اينكه زمين چگونه نابود مي شود ، اين سه فيلم علاوه بر داشتن ديدگاه هاي مشترك ديدگاه خاص خود را هم دارد ، البته درباره اينكه در فرداي بعد از نابودي چه رخ مي دهد ، سه فيلم به نوعي به يك مطلب اشاره مي كنند .
اين سه فيلم كه به نوعي مكمل يكديگر اند ، قصد به تصوير كشيدن : آشفتگي زمين و امور آن و و در فرداي آشفتگي ، ظهور منجي و جهاني نو را دارد . ولي ديدگاه منجيگرايانه ي اين سه فيلم ، خلاف ديدگاه اسلامي است و به نوعي جعل يك رخداد است . به عقيده ي من اين سه فيلم در يك سير زنجيره اي قرار دارند و با هماهنگي كامل ساخته شده اند و به بيان ديگر يك پروژه نهايي را در نظر دارند ، چرا كه با بررسي هر فيلم متوجه مي شويم كه هر كدام هدفي خاص را دنبال مي كند ، كه در نهايت هر يك ، يك تكه از پازل اين پروژه را تكميل مي كنند : فيلم نوستراداموس 2012 ، در پي آن است كه با تكيه بر گفته ها و نقاشي هاي منتصب به نوستراداموس ، و تطبيق آن با حوادث علمي و پژوهش هاي زمين شناسي و سياسي ، اين فكر را در مخاطبان جاري كند كه : اتفاقات كهكشاني در حال رخ دادن است و باعث گرم شدن سطح زمين ، مختل شدن سيستم هاي مخابراتي و برق رساني و آب شدن يخ هاي قطبي مي شود و در پي اينها قحطي ، هرج و مرج و سقوط حكومت ها و ... رخ مي دهد . در اواخر فيلم هم با تكيه بر سنگ تراشي هايي كه در كليساهاي عصر گوتيك و ... مي باشد ، به اين مطلب اشاره مي كند كه سازندگان آنها كه جوامع ماسوني ( فراماسونهاي كنوني ) بودند ، با داشتن علوم مختلف فهميده اند كه جهان در روزي به پايان مي رسد و باز در فرداي آن مسيح مي آيد و جهان را اداره مي كند ! اگر چه دو مسئله ديگر هم وجود دارد كه بايد در بررسي اين فيلم به آنها توجه كرد : يكي به نمايش در آورد چهره اي دشمن گونه از ايران ( با به تصوير كشيدن قطعه فيلمي از رئيس جمهور ايران - كه در حال صحبت در مورد رژيم صهيونيستي است - و بيان اين مطلب كه ايران دشمن غرب است ! ) ؛ و مسئله ي ديگر، اين است كه مي خواهد چهره ي منفور و مخدوش فراماسون ها را - كه عامه مردم جهان آنها را افرادي سود جو و عاملين اصلي بسياري از فجايع تاريخي مي دانند ،_ در نزد مخاطب اصلاح كند و آنها را افرادي داراي علوم خفيه بداند و آنها را حاميان مسيح نشان دهد ؛ اگر چه اين دو مطلب به خودي خود مهم است و بايد مورد موشكافي بيشتري قرار بگيرد ، اما به جهت عدم ارتباط با موضوع اين نوشتار، از بررسي اين دو مطلب چشم پوشي مي كنيم . اينك براي ما هدف اصلي فيلم مهم است ، كه همانا ، قبولاندن مفهوم ويراني زمين در سال2012 و بعد از آن برقراري زميني نو و روي كار آمد مسيح نو - در فرداي بعد از نابودي - ، با عدله علمي و پژوهشي است ! در فيلم قيامت 2012 (2012 Doomsday ) ، باز هم شاهد نابودي زمين در سال 2012 هستيم ، اما هدف اصلي فيلم ، چگونگي نابودي زمين نيست ، بلكه توجه فيلم به آينده زمين و بشريت است . در اين فيلم شاهد هستيم كه افرادي از نقاط مختلف آمريكا به نحوي متوجه مي شوند كه بايد به معبد مايا بروند ، اما نمي دانند چرا ، و از سوي ديگر زني باردار هم به معبد آورده مي شود ، اين زن كه در فيلم سخني از شوهر او به ميان نمي آيد ، بر روي سكويي سنگي ( درون معبد )، كه بر روي ديواره هاي آن درباره پايان دنيا و آمدن مسيح نوشته شده است ، فرزند خود را به دنيا مي آورد ، لحظه ي به دنيا آمدن فرزند او ، با زمان پايان دنيا تلاقي كرده ، و جالب آنكه همه دنيا زير و رو مي شود ، الا اين معبد كه تعدادي افراد را از زن و مرد درون خود جا داده ! هدفي كه اين فيلم دنبال مي كند اين است : افرادي برگزيده مي شوند تا نسل آينده بشر را بعد از نابودي دنيا ، ادامه دهند ( همچون مسافران كشتي نوح ) و جالب اينكه اين حاميان منجي آينده ، همگي غربي هستند ! از سوي ديگر ، اين افراد پيرامون مسيح آينده جمع شده اند . اين كودك كه مسيح آينده است ، از مادري زاده مي شود كه در فيلم شوهري براي او متصور نشده اند ! كه به نوعي نماد مريم مقدس است !! و جالبتر آنكه اين افراد خاص و مسيح جديدشان به جاي آنكه در كليسا جمع شوند ، در يك معبد باستاني متعلق به مايا ها گرد آمده اند ! يعني مسيحي كه در آينده مي آيد ، از نظر آداب و رسوم و شريعت با مسيح قبلي متفاوت است ! پس تا اينجا اين دوفيلم ، دو پازل مهم را تشكيل دادند : يك فيلم از نظر علمي پايان دنيا و آمدن مسيح را اثبات مي كند و ديگري فرداي بعد از نابودي را به صورت شروعي نو با مسيحي نو به تصوير كشيد !! اما اينك نوبت به پازل اصلي و نهايي اين پروژه مي رسد و آن فيلم 2012 ، ساخته رولند امريش مي باشد . اين فيلم كه به مراتب از نظر جلوه هاي ويژه و به قولي زحمات سينمايي از فيلم قيامت 2012 بالا تر و قوي تر است ؛ قصد دارد جهان را پيش روي تماشا گران به كلي نابود كند ! نابودي به معناي واقعي كلمه . هر آنچه از تمدن ، شهرها ، جنگل ها ، و نمادهايي كه بشر به آنها دلبستگي دارد ( برج ايفل ، مجسمه مسيح ، كليساي واتيكان و ... ) ، همگي در اين فيلم به طرز حيرت آوري نابود مي شود ( البته به غير از نماد مسلمانان ، يعني كعبه ، كه به گفته كارگردان فيلم ، او از خشم مسلمانان مي ترسيده ! ) اما نكته مهم اين است كه در اين فيلم ، كشتي نوح را مي بينيم ! اما اينبار اين كشتي از سوي دولت مردان كشور هاي قدرتمند جهان ساخته شده است و نه به وسيله ي يك پيامبر ! رولند امريش به زيبايي تاريخ را از نو نوشته ، اما اينك اين تاريخ بازنويسي شده ، به روايتي مورد قبول غرب مي باشد . در ماجراي نوح ، خداوند به او دستور داد كه كشتي را بر بلنداي كوهي بسازد و او اينكار را كرد ، چنانكه در اين فيلم هم شاهد اين هستيم كه پروژه نجات بشريت كه شامل كشتي هاي غول پيكري است ، بر روي كوه تبت بنا شده است ! از سوي ديگر خداوند به نوح دستور داد كه از هر جفت از حيوانات در كشتي سوار كند ، در اين فيلم هم اين موضوع به زيبايي به نمايش در آمده . اما مسئله ما اينجاست كه ، خداوند به نوح فرمان داد كه افراد مومن را در كشتي سوار كن و حتي نوح پسر كافر خود را هم به كشتي سوار نكرد ، يعني آينده اي كه بعد از نابودي زمين براي ماجراي نوح متصور است ، آينده اي پاك مي باشد و جهاني كه ميراث خواران آن صالحان اند ، چرا كه صالحان در كشتي او سوار هستند ، اما در فيلم 2012 ، دو گونه از انسان ها سوار كشتي نجات مي شوند ، يك دسته كه افرادي انتخاب شده به شيوه هاي ژنتيكي هستند و عده اي ديگر ثروتمنداني هستند كه اين پروژه ي كشتي ها با پول آنها بنا شده است و حتي ما مي بينيم كه ملكه انگلستان به همراه دو سگ معروفش وارد كشتي مي شود ! يعني آن ارزش والا براي سوار شدن به كشتي نجات كه ايمان نام داشت ، جاي خود را به ارزشي پست به نام پول و قدرت داد ، و آينده اي كه براي اين ماجرا متصور مي شود ، آينده اي سرمايه داري است ، يعني نظم نوين جهاني ، نظمي سرمايه داري است ! اما جايگاه دين در اين فيلم كجاست ؟ ناكار آمدي دين و ضد ديني ، در بخش هاي مختلفي از فيلم به چشم مي خورد ، از جمله :
زماني كه مسيحيان در كليساي واتيكان جمع شده و در حال دعا هستند ، زلزله اي رخ مي دهد و سقف داخلي كليسا تَرَك مي خورد ، و يك تَرَك بين نقاشي خدا و انسان ( كه نشان دهند دميده شدن روح در انسان است ) ، درست بين انگشت خدا و انسان به وجود مي آيد كه به معناي فاصله افتادن بين خدا و انسان است ! كه اين نشان از اين معنا دارد كه خدا روح را در انسان دميد و او را رها كرد كه خود زندگي كند و آينده خود را بسازد ( بدون هيچ گونه هدايت « وحياني » ، زندگي كند ) ! در همين حال گنبد اين كليسا مي شكند و بر روي مردماني كه در حياط مركزي كليساي واتيكان جمع شده اند و در حال دعا هستند ، مي غلطد و همه را مي شُكد . اين هم ، همان مطلبي است كه ساليان سال اهل علم بيان كرده اند : دين نابود كننده ست .
اين يعني انسان ها نمي دانند كه دين به كارشان نمي آيد ، بلكه علم است كه نجات بخش است .
اما بايد توجه داشت كه در اين فيلم ، يك دين ، نجات دهنده و راهبر است . و آن بوديسم است . در اين فيلم شاهد به تصوير كشيده شدن دالايي لاما رهبر بوداييان هستيم ، كه از شاگردش مي خواهد كه براي نجات خود تلاش كند . و شاگرد جوان وي ، كسي است كه نقش اصلي فيلم را ( جكسون ) به همراه خانواده اش به محل كشتي هاي نجات مي برد . بايد در نظر داشت كه عرفان بودايي سالهاست كه مورد حمايت و توجه نظام آمريكا است ، چرا كه آمريكا مي داند كه اگر بخواهد مانع رشد اديان الهي شود ، بايد جايگزيني را براي آنها قرار دهد تا مردمان جهان را از نظر روحي تاميين كند ، و اين جايگزين ، عرفان بوديسم است. در اين فيلم به زيبايي ، هدايتگر افراد را به سوي نجات ، يك بودايي نشان داده اند . و از سوي ديگر ، نكته اي ظريف در اين باب نهفته است ، و آن اينكه ، خود دالايي لاما نمي خواهد معبد خود را ترك كند ، و به شاگردش مي گويد برو ، و دالايي لاما زنگ آخرين مراسم ديني را به صدا در مي آورد و مي ميرد : اين يعني آنچه از عرفان بوديسم به مردم جهان در جهاني نو، ارائه مي شود ، عرفاني اصيل نيست ، بلكه عرفاني رقيق شده است ( چرا كه منتقل كننده عرفان بوديسم به آيندگان ، يك شاگرد جوان و كم تجربه بودايي است ) از نكات ديگري كه بايد در اين فيلم به آن توجه كرد ، بهبود وجهه آمريكا است . در اين فيلم آمريكا را رهبر جهان معرفي مي كند ، آمريكاست كه دستور تخليه را براي نجات بشريت صادر مي كند ، رئيس جمهور آمريكاست كه صادقانه با مردم سخن مي گويد و حقيقت را با آنان در ميان مي گذارد . در اين فيلم رئيس جمهور آمريكا فردي سياه پوست است ، اين مسئله از آنجهت كه سياهان در طول تاريخ ، افرادي مظلوم جلوه گر شده اند ، جاي تامل دارد . چرا كه رئيس جمهور آمريكا را فردي سياه پوست قرار مي دهند تا وجهه قابل قبول تري پيدا كند . در اين فيلم نظام آمريكا را نظامي قابل تغيير نشان مي دهد ؛ چرا كه آنچه مردم از آمريكا مي دانند و تصور مي كنند ، نظامي منفعت طلب و همچون امپراتوري هاي قديم است ، اما در اين فيلم مي بينيم كه كاخ سفيد محلي براي پناه مردم مي شود و رئيس جمهور آمريكا در كنار مردم مي ماند و بدون هيچ تشريفات و محافظي ، بين مردم قدم ميزند و حال آنها را جويا مي شود . از سوي ديگر زماني كه محقق سياه پوست ، تلفني با پدرش صحبت مي كند ، به او مي گويد كه رئيس جمهور دستور داده كه كاخ سفيد را تخيله كنند ( كاركنان بروند و در كشتي ها سوار شوند ) . پدرش مي گويد : بالاخره بايد اون سطل آشغال تميز مي شد . اين ديالوگ كوتاه ، اين معنا را مي رساند كه نظام آمريكا قابل تغيير است و اين تغيير به وسيله يك رئيس جمهور مردمي رخ مي دهد ! اما نكته ي ديگر در اين فيلم ، نفوذ اعتقادات يهوديت است . نقش اصلي اين فيلم ( جكسون ) يك نويسنده است ، اوست كه در لحظات آخر ، با اقداماتش باعث نجات افراد حاضر در كشتي مي شود ؛ بايد توجه داشت كه اكثر منجياني كه غرب ارائه مي دهند به نوعي اهل قلم هستند و يا در مطبوعات كار مي كنند . مثلا سوپر من در روزنامه كار مي كرد ، مرد عنكبوتي عكاسي براي مجله بود و اينكه جكسون ، يك نويسنده است . اين قضيه ، اين معنا را مي رساند كه : نجات دهند يهوديت و پدر اسرائيل فردي اهل قلم و نويسنده به نام تئودور هرتسل است ! منجياني اهل قلم ، به ياد آورنده ياد هرتسل يهودي هستند . و اين مفهوم زماني روشن تر و قابل درك تر مي شود كه ، ما در انتهاي فيلم مي بينيم كه ، دختر جكسون از او مي پرسد كه كي مي رويم خانه ؟ و جكسون به او مي گويد : هر جا با هم باشيم ، آنجا خانه ي ماست !! اين جمله ، از يك سو تماميت خواهي يهود را به تصوير مي كشد كه دنيا را براي خود مي دانند و از سوي ديگر بحث جهان وطني را به ذهن مي آورد . در باور جهان وطني ، هدف ، از بين بردن علايق نژادي و ملي افراد است ، و اينكه همه جهان خانه هر فرديست و بايد نسبت به آن تعلق خاطر داشته باشد . اين نظريه ، نابود كنند عرق ملي و تعلق خاطر به وطن مادري را در افراد به وجود مي آورد . در اواخر فيلم ، پس از اينكه اين افراد نجات يافته و سوار بر كشتي نجات ، از دغدغه ها و مشكلات ، جان به در برده اند ، بر روي عرشه مي آيند و هواي جهان جديد را استشمام مي كنند . البته بايد توجه داشت كه قبل از اين صحنه ، در دقايق پاياني فيلم ، نوشته اي بر تصوير ظاهر مي شود و محتواي آن اين است : روز 27 از ماه 1 و سال 1 نجات بشريت (!) . در اينجا مي بينيم كه مبدا مسيحيت برداشته شد و به جاي آن مبدا نجات بشريت قرار گرفت ! اين كه انسان محور قرار بگيرد ، مبحث مربوط به اومانيسم است و همانطور كه قبلا اشاره كرديم ، خود فيلم ، اساس نابودي زمين را حوادث طبيعي مي داند و قدرت خدا را در اين امر و حتي براي نجات انسان انكار مي كند و مي بينيم كه انسان ها هستند كه به هم كمك مي كنند و هيچ امدادي از سوي خدا متصور نيست و همچنين هيچ درخواست امدادي هم از سوي مردم ديده نمي شود و اگر هم دعا و نيايشي رخ مي دهد ، بي فايده است . البته نمونه ي جالبي از اومانيسم و توجه به تمايلات انسان در اين فيلم ديده مي شود كه خود به تنهايي همه چيز را بيان مي كند : زماني كه چارلي بر روي كوهي ايستاده بود و در حال گزارش دادن از وضع آتشفشان بود ، اين جمله را بيان كرد : ابر خاكستر اين آتشفشان اول لاس وگاس را نابود مي كنه و بعد ... توجه دادن به لاس وگاس و نابودي آن بسيار مهم است . چرا كه لاس وگاس مركز فساد و فحشا است و آرزوي انسان خوش گذران عصر حاضر ، رفتن به اين شهر و استفاده از لذايذ آن است . اما اينكه ، در اين بخش فيلم ، ابتدا نابودي لاس وگاس را مطرح مي كند ، منظور اين است كه از اين لحظه به بعد يكي از ملاك هاي مهم انسان در مبحث انسان محوري ، يعني لذت بي قيد و بند ، در خط مقدم نابودي است . و اين مطلب حس ترس مضاعفي را براي بيننده ، پديدار مي كند و او را نسبت به رخداد پايان دنيا كه همه چيز از جمله لذت نابود مي شود ، هوشيار تر مي كند . و در آخر بايد بيان كرد ، همان طور كه سير فيلم نشان مي دهد رهبري جهان در پروژه پايان دنيا و نجات بشريت بر عهده آمريكا است ، و به نوعي موعود و منجي بشريت آمريكا است . بله اينك جهان غرب علاوه بر اينكه قصد دارد زندگي كنوني انسان ها را تحت تسلط خود در آورد ، براي آينده بشريت هم طرح ريزي مي كند و بر آن است كه موعود خود را به جهانيان معرفي كند ! اگر چه عيسي مسيح منجي اصلي آخر الزمان نيست - ، بلكه او در ركاب امام زمان (عج) است ، - اما ناراحتي ما از اينجاست كه مسيح معرفي شده توسط آمريكا، نه آن مسيح حقيقي ، بلكه مسيحي سرمايدار و غربي است . در يك كلمه مسيحي كه در معبد به دنيا بيايد ، و كشتي نجاتش را با سرمايه انسان هاي پول پرست بنا كند نه با ايمان و ياري الهي ، اين مسيح نتنها نجات بخش نيست ، بلكه گمراه كننده نيز هست .
سيد عليرضا واعظ موسوي كارشناس تاريخ دانشگاه فردوسي مشهد این آدرس ایمیل در مقابل هرزنامه ها محافظت می شود. برای مشاهده آن ابتدا باید جاوا اسکریپت را فعال کنید.
منبع : خبرگزاري فارس
|
COMMENTS