|
نوشته شده توسط علي نعيمي ( جاويد )
|
|

خبرگزاري فيلم نيوز:
گاهي شايد براي شما هم اتفاق افتاده باشد كه با يك شوك ، ترسيده ايد و يا خنديده ايد... بعضي اوقات اين ترس ناشي از خوفي است كه از غافلگيري مخاطب نشات مي گيرد و گاهي اوقات ترس شما به دليل نبود فضاي كافي ؛ تبديل به صحنه اي كمدي و خنده آور مي شود. به عبارتي مفرح نگه داشتن محيط هيچ گاه با رعب و وحشت همراه نيست و از اين رواست كه در هم آميزي صحنه هاي طنز و صحنه هاي وحشت در سينما كار بسيار سختي است ... چون راه رفتن بر روي لبه ي تيغ است. در شهر خبري نيست ، هست ساخته ي سيد رضا خطيبي سرابي پر است از شوك ها و لحظه هاي ناب بصري . اين نه به اين معناست كه صرف پرداختن به يك سري ايده هاي نظري مي تواند تضمين كننده ي كيفيت فيلم باشد. بلكه مي تواند يكسري تم ها و پرداخت، مكمل خوبي براي جذابيت باشد. داستان يك عشق شكست خورده ، كه باعث جدايي شان از هم خانواده ها هستند و قصه با گروگانگيري و ثروت پدر دختر ( يا پسر) و ختم به خيرشدن ماجرا مي گذرد ؛ آنقدر دستمالي فيلمهاي مياني دهه ي هفتاد و اواخر دهه ي شصت بوده اند كه چيزي جز تك ايده ها و يا همان شوك ها نمي توانست به كمك فيلم بيايد. صحنه ي لبو خوردن اصغر و زنش در داخل چمن ها بي هيچ صدايي ( طوري كه تماشاگر را به فكر يك فضاي دلنشين و ساكت مي اندازد) تا لحظه ي شوك ، كه نما باز مي شود و آنها را در هياهوي كنار خيابان مي بينيم و يا زوم از روي دستمال كت كله پز رغيب به روي عكسي كه نامزد دخترك دستمال كتش شبيه به اولي بوده. يا صحنه هاي نامه نوشتن پسرك شهرستاني به نامزدش نرگس كه هر دو بار تماشاگر غافلگير مي شود و يا موازي كردن چهره ي اصغر و جواد با دو كله ي گوسفند و محو تماشاي منشي شركت شدن ، همه و همه دو نشان را در خود پنهان داشت . يكي سرگرمي و ديگري تعريفي نرم و ملموس در هياهوي زندگي شهري . كه آيا واقعا" در شهر خبري نيست ؟ صحنه ي اعتراض اصغر به قيمت غذاي رستوران و كوبيدن ضربه به ميز تا تحقير پسرك شهرستاني در هر صحنه توسط مردم شهر كه از طرف پسرك آدمهاي خوبي معرفي مي شوند تا صحنه ي پيشرفت كاري كله پزي رغيب و حسرت خوردن اصغر و عدم پيشرفتش تا چيدمان مغازه بر اساس ريتم تند و جذاب موسيقي فيلم كه بيشتر شبيه اوايل فيلم ( من سام هستم ) با بازي شان پن است ، مي اندازد ؛ همه و همه نمايانگر درگيري مردم با دنياي آهني و بي روح امروز جامعه است . صحنه هاي رانندگي جواد ( با بازي فرهاد آئيش) در سطح شهر بدون داشتن شيشه ي جلوي ماشين كه همراه با سوز و سرما بود ؛ درست است به دليل كمبود خط طولي قصه ، بيش از حد طولاني بود اما همگي با بازي خوب فرهاد آئيش ؛ باز هم نيم نگاهي است به بي در و پيكر بودن دنياي ماشيني. در شهر خبري نيست با تمام كاستي هايش و نبود يك انسجام در تعريف قصه ، پر است از ايده هاي بكر براي نقد كردن جامعه اي كه حتي پدر به پسر هم رحم نمي كند. شايد در لحظه به موضوعات بخنديم اما چيزي كه برايمان باقي مي ماند مثل سرنوشت پسرك شهرستاني خواهد بود كه با دست خالي آمد اما با يك كيسه پر از پول از تهران رفت . يعني از هيچي به همه چيز ...
................................................
منبع : سينما نيوز
|
COMMENTS