| تحلیلی بر باد ، برلی را تکان می دهد: نبرد با وطن |
|
|
| نوشته شده توسط - |
|
عنوان اثر: باد، برلی را تکان می دهد کارگردان: کن لوچ نویسنده: پاول لاورتی بازیگران: کیلیان مورفی (Cillian Murphy)، پادریس دلانی (Padraic Delaney)، لیام کانینگهام (Liam Cunningham)، ارلا فیتزجرالد (Orla Fitzgerald) ژانر: درام، تاریخی، جنگی داستان فیلم: نقد فیلم:
از یک جزء به یک کل رسیدن. کاری که لوچ در آن تبحر فوق العاده ای دارد. در ابتدای فیلم مردان و جوانان ایرلندی مشغول بازی محلی خودشان که چیزی شبیه هاکی به نظر می رسید بودند و شباهت زیادی هم به راگبی آمرکایی ها پیدا کرده بود. چون درگیری فیزیکی زیاد هم با هم پیدا می کردند و پیرمردی که داور آنها بود به آنها اخطار می داد که چنین بازی نکنند. این اخطار تا پایان به شکلی نمادین گریبان گیر کاراکترهای فیلم بود و پندی بود که اگر به آن توجه می شد خیلی مسائل دردناک اتفاق نمی افتاد و اینجا کن لوچ مدلی برای گسترش آن در فضایی سیاسی و رنج آور ساخت. به طوری که این کار را در میانه فیلم هم در محیطی بسته با زندان انجام داد. جدا شدن از حال و هوای خشک فیلم های انگلیسی و رسیدن به یک تراژدی به سبک شکسپیر. ایجاد یک محور ثابت برای ساخت شخصیت های دیگر ماجرا در راستای این محور و ایجاد ارتباط میان آنها به طوری حرفه ای که نقص نداشته باشد. کاری که فیلمنامه نویس پاول لاورتی به نحو احسنت انجام داد. دیالوگهایی به یاد ماندنی که تکرار در آن نیست و همه چیز در آن ابتکار است. ابتکاری لحظه به لحظه و با خلق روزنه هایی برای ارتباط با مخاطب. از ابتدا تا پایان به تمام سوالهای تماشاگرش جوابی قطعی می دهد و ابهامی باقی نمی گذارد. قضاوت چیزی است که باید از سرنوشت شخصیت های داستان کرد و این مساله به برداشت شخصی بیننده بستگی دارد و هر کدام از ما به نتیجه ای می رسیم که کنار هم گذاشتن این نتایج باز ما را به یک نقطه مشترک می رساند و آن جمله، گفته ای از ویل دورانت فیلسوف است که هیچ ملتی از بیرون نابود نخواهد شد، مگر آنکه از درون نابود شده باشد. برجستگی عشقی بین دمیان و شیناد در ریزترین لایه های فیلم دیده می شد به طوری که فیلم از هدف اصلی خود برای نشان دادن درامی غم انگیز با موضوعی متفاوت دور نشود. این مساله چیزی نبود که بخواهد وقت کارگردان را برای پرداخت به آن تلف کند یا حتی اگر این کار را می کرد باید مسیر داستان را تغییر می داد. چون ممکن بود به تکرار و بن بست برسد و با آثاری از این نوع تمییز ایجاد نکند. اینجاست که هم نویسنده و هم کارگردان به سراغ ارتباط بین دو برادر می روند. چیزی که برای دیگر شخصیت ها هم عکس العمل ایجاد کرد و اجازه بیشتری برای تمرکز به چندین شخصیت محوری داستان را داد. در تمام فیلم دو برادر را در موقعیت های فراوانی در کنار هم قرار داد و ارتباطی عاطفی و ناگسستنی بین انها ایجاد کرد و در سکانس های پایانی دو برادر را طوری کنار هم گذاشت که یک تضاد هنری خارق العاده بسازد و کل پیام اثر را در تنها یک سکانس به مخاطب منتقل کند. دمیان آدم فروش نیست. این قضیه یک بار به خواسته تدی کمک می کند و یک بار بر خلاف خواسته اوست و با ایجاد نقطه عطفی در سکانس بعد از کلیسا و تیرگی روابط بین دو برادر نهایاتا به بک گره گشایی تلخ برسد. ممکن است اتفاقی که بین این دو برادر می افتد قابل هضم نباشد اما خودخواهی چیزی است که این را ثابت می کند. اینکه یک برادر سرانجام فقط به خود می اندیشد و افکار برادر کوچکترش را خام می داند. اما تا قبل از آن ممکن بود همین افکار تصمیمی برای رسیدن به پیروزی باشد. چه چیزی عامل این تفرقه شد و ضربه اصلی از کجا به تنه ی این دو دوست و دو برادر جداناشدنی خورد؟ این عامل همان دومین نقطه عطف اصلی داستان و در واقع پس زمینه ماجرا بود. فشار حکومت انگلستان و کلیسای کاتولیک بر جمهوری نوپای ایرلند سبب تیرگی های روابط و برادر علیه برادر شد.
در فیلم جوانی بی آزار و ساده به نام کریس رایلی وجود داشت که بعد از اینکه تدی و دمیان به جاسوسی او و رئیسش پی برند او را کشتند و بارها نام این شخصیت بهانه ای بود برای خلق لحظات دراماتیک. کاراکتر او محوری بود با حضوری کمرنگ اما با نقشی بسیار وسیع. او شیر گاوها را می دوشید و نوشتن هم بلد نبود اما نهایاتا پیش از مرگش عشق خود را به مادرش فقط بیان کرد و به قدری در این قسمت از فیلم تاثیر گذار بود که بارها موضوعش به ذهن دمیان تلنگری عاطفی می زد و او را آزار می داد. آبی مرده، خاکستری، قهوه ای، سبز و جند چراغ روشن در صحنه های این اثر، عناصری زنده برای ساخت طبیعتی با قالب داستانی، که قرار بود جنگ و خشونت در آن به نمایش در آید، کلید موفقیت فیلمبرداری اثر بود. به طوری که به فضای داستان گوشت و پوست داد و جان تازه ای به آن بخشید. حضور این اثر در جشنوراه کن، نخل طلایی بهترین کارگردان را برای کن لوچ، چیزی که برای چندین فیلمش به دست نیاورده بود، به ارمغان آورد. ۱۸ بار در بخش های مختلف کاندید گرقتن جایزه شد و تنها ۵ بار آن را بدست آورد. اثری که به ایده منتقدین بیشتر از همه قدرت کارگردانی چون کن لوچ باعث شکوفایی اثر شد تا فیلمنامه و نوشته اثر.
منبع : سرزمين فيلم |
COMMENTS